چهل روز گذشت
چهل شب تو آرمیدی و ما گریستیم.
چهل روز بر سردر دیوار رخت دیدیم و دردل خزیدیم.
چهل روز یادگاری نگاهت رادیدیم و با خود گفتیم: بعد
از او چه کنیم ؟
چهل روز، یاد روز آخر شدیم و اندیشیدیم که ای کاش
جور دیگر بدرقه اش می کردیم.
راستی، پس از چهل روز که از آسمان افتادی و
خوابیدی، خستگی از تنت در برفت؟
می گویند شهدا هستند، و من می بینم که هستی.
شنیده ام، پایان نامه ات عکس از بهشت است!
حتما روز دفاعت دعوتم کن.
حسن جان، هنوز صدای خنده هایت در اتاق
می پیچد. هنوز نامت که می آید دستها از شاترها
به خواب می روند.هنوز هر روز صبح، اول به
عکس تو، به پیراهن تو، به برگه های تو، به لوح
تقدیرت وبه جوایزت سلام می دهیم.
هنوز هرگاه سراز خستگی بالا می کنیم، لبخند تو
از بهشت درون عکس آراممان می کند.
ما را فراموش مکن، که ما از تو همه جا یادگاری
داریم.
همه نوشتند، همه گفتند، ولی من نتوانستم. و امروز
را بهانه ای کردم برای بازگشتن.
شهادتت مبارک حسن.
شهادتت مبارک اسماعیل.
قريب، غريب شد.
وقتي در پي معصوميت
آنچنان غريبي ديدار آشنايي را، لمس مي كرد
كه ديدش رابه تاريخ چشمهامان مي دوخت
و چشم ما بارها از آنچه كه او مي ديد
گريه را بي هيچ اراده اي چنان صدا مي كرد
كه گويي وامي كه او از نامش به نيكويي برده بود
ما را غرق اين تلاطم در فضا مي نمود.
بارها دستش را به سمت كودكي پرنده برده بود.
و بارها ديدم كه در آشانه اي كنج درخت سرسبز احساس
با جوجكان غم با شادي بازي مي كرد.
او برفت از پرواز.
رد پايش در آسمان براي ما،
تا ابد نشاني آن غربت او به آسمانها را
جاي مي گذارد.
نهان دنيا
دفتر کهنه من
پیـر، سنگینی کلمات
هرچه سخرۀ هر آدمک تیزنگاهی باشد
دست من است؛
روزگاری به سوئی غلطان.
دل من گرچه خسته
می رود رو سوی جوانی
از پس رستن از زندان مرگ.
این فراسوها که هستند
گرچه خوبیها را خوب
وپلشتیها را زشت
لیک همه از سوی نگاه مایند.
آفریننده، آفریدمان، آفریننده.
در سوگ استاد آتشی
خاموشي آتش آتشي، آتشش دل ما را سوزاند.
ليكن كلمتاتش همچون تصاويرش در كنار ماست، تا ابد و خاطرش هر روز بيشتر و بيشتر مارا در زلالي كلام و ياد نيما غرق مي كند.
شاد باشي اي انديشه پاكي محض.
شب
تا صبح ، سلام است و سلامت
تا صبح ، سلام است و صداقت
تا صبح پرندگان گرد عاشقی می گردند در آسمان
تا صبح ، همه می خندند!
تا صبح ، همه رقصانند!
تا صبح به رسم روزگاری که گذشته است
و برای روزگاری که می آید،
همه، تمام هزار ماه خویش را صرف می کنند.
و تا صبح آدمهایی که هزار ماه را پیموده اند،
جوانتر می شوند.
وشرط جوانی را می سپارند بر یاد
می نشانند بر دل
تا صبح همه در پناه هدیه ای
خوابهایی می بینند که تعبیرشان دشوار است
تا صبح همه در این خواب می خنندند!
تا صبح در این بزم می رقصند.
لطيف
آبی ها را نورديد
و در همان لحظه انچنان طلوع کرد
که سخاوتش اشکهايی بلوری تر از سيب بخشيد
و بوی طراوت محض در گلو پيچيد
و هق هق گناه تمام لحظه را پر کرد.
وآنقدر لطيف بود و آنقدر لطيف.
و بخشش اغاز شد
و انگار تمام سيبها را باغبانی می چيد و درون دستمالی می پيچيد.
و ای کاش سيبها را نمی برد
تا در سياه روزهايی که می ايند از پيش
درخشش هر نقطه اش
بيدار کند هوای آبی ترين طراوت آخرين را.
که شايد
به دست بوسی اين يادآوری زيبا
سيب ديگری برويد و لطافتی لطيف.
- ای درخت ميوه هايی که در آن آبی ها روياندی
به خاطر بسپار
که آينده شايد روزی خالی از آفتاب دارد.
۱۰/۸/۸۴
رویاهایت را دنبال کن
I wish for you, my friend
to have
people to love
everyone think about you the way I do
blue skies on clear days
exiting things to do
easy solutions to any problems
knowledge to make the right decisions
strength in your values
laughter and fun
goals to purpuse
happiness in all that you do
I wish for you, my friend
to have
beautiful experiences
each new day
as you follow
your dream
_susan polis schutz_
دوست من، برایت آرزو می کنم
داشته باشی
کسانی را که دوستت بدارند
و ببینند تورا آن گونه که من می بینم:
اسمان آبی در روزهای آفتابی
هیجان آفرین
رافع هر مشکلی
آگاه در تصمیم گیری
قدرت مند در ارزش ها
خنده روی و شوخ طبع
هدف جو
پر نشاط در انجام هر کاری
دوست من، برایت آرزو می کنم
داشته باشی
تجربیات زیبا
هر رزو که فرا می رسد
وقتی دنبال می کنی
رویاهایت.
_سوزان پولیس شوتز_
_ترجمه : شهلا انسانی _
عکسهای اصفهانم رو اينجا ببينين
نفس
آسوده، سبک
گشتم به سمت آسمان.
:
ماه با خال کنار لبانش بازی میکرد
ابر باد سواری میکرد
و ستاره تاب نمی خورد روی بام.
من رها، آزاد، خوش:
دو دستم را ادامه می دادم
تا نفس بکشم...
--------------------------------------
درست کنيم خودمونو ، بشيم اونجوری که بايد ؛ کم کمک همينو بخوايم و
بگيم و بعد فقط منتظر شدن بشيم!
ريسمان
بوی خوبی می آید
آسمان انگار باز است!
و یک ریسمان بین بالاتر از ابرها و درختان سیب انگار
در میان باد نمناک پائیز می لغزد و گهگاهی
صورتش از تیزی یک برگ خونین می شود.
دلم انگار چیزی می خواهد.
دل من اینهمه سال
در تکاپوی ولو یک ارزن
- که در این روزگار دگر ، ارزش دل هم شده هموزن همو-
در میان همه آوار تمنا
بوده ...
/رمضان مبارک/
پرواز
روزگار آغازین ؛
برگ برگ روزهای آغاز سال شاید،
نمی پنداشتم چنین شود رسم پیله ای که پروانه در اوست.
و انگار حتی نمی دانستم که نقاش این وهم طولانی ،
این مقدمه بلند کیست ؟
و بازهم انگار که وقتی می خوابیدم پیله ، رنگ به رنگ
و روزها ، برگ به برگ می افزودند.
و من در نادانی آن بینش
آهسته آهسته ، همچون کلاغی رنگ می باختم ورنگ
و برگ می باختم و سال.
و آسان انگاریدن را انگاریدم نیک
و انگار که انگار و نه انگار که انگار همچنان.
و تنید رنگ به برگ و رنگ و برگ
و داستان نه انگار که همین ترسیم طولانیست.
پیله ای خشک و نزه
دست و پای ، بسته و شاخک ها نهاده در کنار باله های خیس.
ودنیائی چنان زیبا.
وپروازی که برفت از یاد
و ترسیمی که بماند در دل و خشکید بر برگ و برگ و
رنگ و برگ.
دل بندی بر آن و بندی و برگی و رنگی،
و بازهم نه انگار که بهار جای ترسیم خواهی یک پیله هم نیست.
وبرگها و رنگها
و فراموشی پرواز ...
گوشه ای شاید روزی بگسلد از رنگ
و نور آهسته آهسته کور کند چشمان عادت بر تیرگی کرده .
و سر خرد شود زان همان افتادن اول
و دیگر باله ای کاری ندارد با تن رنجور
و این است پرواز.
دريا
با چشمان بسته هم هنوز می شنوم
صدای غرش آب را
که دست در دست باد
می آید تا خاک را ببلعد.
ابرها از پشت سر آسمان را فتح می کنند و
دریا از روبرویم.
و انگار هر دو رخ دررخ هم بیش از این دیگر نمی توانند پیش بیایند.
باد آب در آسیاب دریا می ریزد و
ابرها را تشویق می کند.
و سپاهیان سبز کوهپایه های بلند
همچنان ایستاده اند در برابر این تازیانه های خنک
و کوه می بالد بر آنان و می خندد در دل
و کهکاهی ابرها خشمگین از این شادمانی می غرند بر باد.
و آدمها سرمست ...
بیگانه از این همه اتفاق سرگرمند،
سرگرم همدیگر ... سرگرم کودکان.
و کودکان سرگرم دریا و ماسه ها.
و انگار هیچکدام نمی اندیشند ...
پس چرا این هوا شرجی است
مگر جنگی در طبیعت باقی است ؟!
شمال بودم من !
سلام .
من رفته بودم شمال وای که چه حالی داد .
خيلی خوب بود هنوز تو همون حال و هوام !
عکسهايی هم که گرفتم می تونين با يه کليک اينجا ببينين.
فعلا ...
تا پست بعدی که اصلا دور نيست.
تازه
از خواب آلودگی یک صبح پنجشنبه
تا سحرگاه این جمعه
دلم مرد!
به قلبم خیره ...
تپید.
و درد ...
تا زیر پیشانی دوید.
تمام گلهای چمنزاران را
بوئیدم.
سینه ام یک زمین.
وخود بر زمین روئیدم.
کسی افتاد از تنم
قامت راست کردم
من اینجایم.
---------------------
سلام
ببخشید اگه اصلا بهتون سر نمی زنم ، ولی خودتون شاهدین
که هر وقت میام یه هدیه نو براتون میارم .
باور کنین اینها پر ارزش ترین چیزهای من تو زندگیم هستن .
و سعی می کنم اونا رو به شما هدیه بدم.تازه تصمیم گرفتم
از این به بعد عکسهام رو هم براتون کادو کنم ! البته جدیدا اینقدر
سرم شلوغه که برای حمام رفتن هم باید از خودم وقت قبلی بگیرم .
البته اینها همش توجیهه اینقدر وقت دارم که این کارو بکنم ولی
هم اینقدر خسته میشم و هم اینقدر تنبلم که حال و حوصله طراحی
پوسته جدید اینجا رو ندارم ؛ امیدوارم شفا بگیرم .
بازم ببخشید می دونم که خیلی خود خواهم که براتون کامنت نمی ذارم
ولی باور کنین همه نوشته هاتون رو خوندم خیلی هاتون خوشحالین و
خیلی هاتون نه .ولی هستین و من هم اینهمه دوست خوب دارم.
خدا رو شکر. وای ایندفه اوله که اینقدر حرف می زنم ببخشید اگه سرتون
درد گرفت همتون شاد باشین .
روز مادر
هديه روز مادرم :
صدای چند ساز می رسد به گوش
و چه باهم ، عم صدا هستند
و چه قدر صدای این سازها
برایم خوش و گوشنواز هستند
یکی آوای خشم و دیگری نغمه بی گناهی
یکی مثل رودخانه جاری
و دیگری مثل باران ریزریز
و نوری کز کنار پنجره سر کی خورد
و ذره ذرۀ وجودم را گرم میکند
و چشمانم را در آرزویدیدن
در فراقت دردی از نور می گذارد
پارچه روی پنجره نور را می کشد
و اتاق تاریک است
وهوا سنگین است
درست مثل هوای راهروی شلوغ سربازخانه
گرفته و خاموش و بی تحرک - ولی شلوغ
و تنم افتاده در بستری بسیارنرم
وموسیقی
نور
تاریکی
وهوا!
ناگهان دستی روشن پرده را کار می زند
نور چشمانم را آگاه می کند که؛ کسی اینجاست!
کمرم خم می شود ، نیم تنه می نشیند
و موسیقی ... قطع می شود.
چشمانم هنوز نمی بینند
نور هنوز هم برایشان زیاد است
پنجره باز می شود
و هوا همچون کودکان از مدرسه تعطیل شده
سرازیر خیابان اتاق می شود.
دستهایم به دنبال آنکه این چنین کرده
همچو عصای سفید کوری در روی تاریک می گردد
و چشمانم اهسته آهسته به نور عادت می کنند...
و دستانم گرمای دو دستش را احساس می کند ...
نور بر نیمی از صورتش می تابد
و صورتش مثل شب ماه هفتم نور را منعکس می کند
او مادرم است
بویش ، حالا که به من نزدیک شده شنیده می شود
دوست دارم در آغوشش بگیرم، ولی ...
هم او و هم من خجالت می کشیم.
دستم را می کشد، بلندم می کند ... و می گوید :
برخیز وقت دویدن است.
... ... ...
هنوز هم در اين زندگی
روزهايی هست که می توان شمرد.
هنوز هم در اين روزها
ساعتهايی هست که غم به آن سپرد.
هنوز هم می توان رجهای تقويم را بافت.
و فراموش کرد اعدادی را که ورق خورد.
هنوز اين نيم تنه نيمه تمام
سرازير زانوان خسته توست.
چرا نبايد
غم از
سينه سترد؟
ياس
تو که اشکت آئینه شد
تا که غم
صورتش را شوید.
تو که دستت خرد شد
تا که باران
تا ابد پشت جنگلها ببارد.
تو که رفتی پس از رفتن گل؛
در خزان بشریت
نامت،
تا ابد رویش یک عطر سپید
از همان سمت که تو اردو زده ای
هدیه ای می دهد دست هر اشکی.
تو که از شدت نزدیکی
رخ خود پوشیدی
چه کس از پشت حیا
صورتت را رنگ زد؟
چه کس از باغچۀ بی رنگی
که جلا بر همه گلها داشتی
شاخۀ ترد تورا لمس نمود؟
چه کس از سمت هوس
ساقه ات را سوزاند؟
وکنون مردم باغ
پی گلبرگ تواند...
در کدامین طرف باغچۀ کوچک تو
تکه نورتنت زیر چادر خاک
خوابیده؟
...
روزی ات می بینند
کاسبرگ گلت در دست
از عبث کاری
آن کس که ندیدت
همه کس
غرق در شرم و حیا
آرزوی دیدن نور تورا
می برند از یاد
می خورند خون جگر،
همه خواهند فهمید:
باغبان عاشق گلبرگ سپید پشت ابرت بوده!
خود خواه
امروز از شادی يک دوست شاد شدم:
وقتی زیر پوست خود گرفتاری
بغضم صدا می زند.
غمهایت را که ترک می کنی
نمی دانم چرا بال می زند دلم.
این روزها آموخته ام باید خودخواه باشم
پس برای اینکه شاد باشم، بخند.
شاد باشيد.
تا من شاد باشم !
غفلت
گاهی اوقات آنقدر می خندم که
فراموشم می شود هق هق گریستن چه طعم خوشی دارد.
گاهی اوقات آنقدر شادم که
انقباض ممتد لبانم را که می نوازد موسیقی غم را فراموش می کنم.
گاهی اوقات آنقدر غافلم که
فراموشم می شودمریضی پشت در کفشهایش را کنده و
منتظر غفلت است.
گاهی اوقات آنقدر به بودن عادت می کنم
که غیاب فرح بخش یک کبوتر در غروب نمناک و پر از شادی یک کبوتر را فراموش می کنم.
گاهی ... آنقدر شادم ... !
کودک
( تقدیم به تمام کودکان معصوم و بی گناه جهان. )
ترس، حیرت چشمانش را می راند!
اشکانش چارۀ خود را نمی دانستند.
چشمانش داشتند از کاسه بیرون می جهیدند، قلبش
تند تند می زد، لبانش می لرزیدند؛ زبانش گره
خورده بود. نفسش سخت بالا می آمذ و سخت تر
پایین می رفت. موهایش آَشفته بود و لباسهای تنش
پاره پاره، از گوشۀ صورتش خون به بوسیدن
گلویش می رفت.
دستهای بی رمقش را بی هدف و بدون هیچ
اختیاری برروی بدن خاک آلود غرق خون مادرش
می کشید و بالا نگاه می کرد و انگار از یاد برده
بود که باید پلک بزند.
دستش آنقدر کوچک بود که انگشتان مادر را سخت
در دست می گرفت.
نمی دانست اسلحه را بنگرد یا چشمان قاتلش را ؟!
آرام آرام چیزی در دلش می گفت: کاش من را هم
بکشد. بغضش ترکید، اشک با خون روی صورتش
آمیخت.
با تمام نیرویی که از گوشه و کنار عضلات کوتاهش
جمع کرده بود بلند شد، دستانش را روبه مرد بلند
کرد؛ می خواست فریاد بزند که ... ! ؟
حال ساعتهاست که جسدش اینجا روی خاک است.
گلوله تکه ای از تنش را آنطرف تر پرتاب کرده و
این چیزی که اینجاست، خیلی دورتر از آنجائیست
که نخست ایستاده بود و فریاد را طلب می کرد.
قهقهۀ مستانۀ کفتالان دیگر ارامش روحش را بر
هم نمی زند.
سياست
...
قاطری دیدم بارش (( انشا ))
اشتری دیدم بارش سبد خالی (( پند و امثال )).
عارفی دیدم بارش (( تنناها یاهو)).
من قطلری دیدم، روشنایی می برد.
من قطاری دیدم، فقه می برد و چه سنگین می رفت.
من قطاری دیدم، سیاست می برد ( وچه خالی می رفت.)
من قطاری دیدم،تخم نیلوفر وآواز قناری می برد.
و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشۀ آن پیدا بود:
کاکل پوپک،
خال های پرپروانه،
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچۀ تنهایی.
خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به
زمین می آید.
...
سهراب سپهری
----- اشتباه -----
کودکم من آری
دستم را بگیر و از عرض خطرات عبورده.
کودکان تشنه آموختنند:
به من بیاموز طریق بزرگسالان را.
نمی دانم...
شاید کودکی بهتر است.
شاید سادگی زیباتر است.
شاید ندانستن به صرفه تر است.
شاید و شاید و شاید.
وقتی آمدی نمی دانستم اینگونه ام
نمی دانستم اینگونه ای؛
یا بهتر بگویم اینگونه شده ای و اینگونه شده ام.
درد و غم، شادی و پایکوبی
آمدند و رفتند و
می آیند و می روند؛
ولی خاطرات می مانند و می مانند و می مانند.
و تو گر چون روزی که باز آمدی، بازهم بازگردی
باز هم خاطراتت اینجاست.
بازهم نامت بر لبم می تپد
یادت در خاطرم می جوش
و فکرت می آفریند کلامم را.
پس حال که هستی باش و
با من باش.
با من آنگونه باش که باید:
پرورش کودکم را و بیاموزش
ولی ای مهربان؛ به من بیاموز که کودکی کجا زیباست؟
کودکی کنم کجا؟
کودکانه بروم کی ؟
درد را دور ریخته بودم،
خاکسپاری غم را هنوز در یادم دارم.
و می خواهم که باشم و شاد
و باشی و باشد
تا باشیم.
---------- دارا ----------
شادی در دستم ،
کاسه ای از غم بر سرم بود که بشکستم.
آفتاب می درخشید،
در شعاعش بنشستم.
دستت بر شانه ام، چشم باز کردم،
تورا دیدم،
از خودم رستم.
قصد
از خودم می خواهم که از امروز
دست بر نرمی سنگها بکشم!
بار هر مورچه را من به دوش ببرم تا به در لانه خويش.
نور ها را بچشم
رنگها را بشنوم
بوها را بمکم!
من از امروز می خواهم
هر صبح اب به صورت بزنم با شادی
در زمستان و بهار
من به رقص شاخه ها شاد شوم.
آسمان را بگيرم تنگ در آغوش
بفشارم ابرها را
- آب من از چکه ابر از ته مشتم بخورم.
من از امروز سطلی از شبنم گلها دارم
که سر از گرد و غبا در آن می شويم.
روی خاک مژگان چشمم
من درخت می کارم
تا که هر شب
نور چشمم شود مونسشان
با چشمان باز
من دگر می خوابم!
لحظه ای حتی هم
تپش زيبايی
نرود از يادم.
--- بيراهه ---
آرزوهای مسمم و توان هیچ
من یک مسافر و این راه پر از پیچ
راه پر از بیراهه و من ، کودک
گل و آب کنار جاده می کندم گیج
بارها سرگرم یک گل بودم
از سپردن راه غافل گشتم
بارها به جای طی طریق
در باغچه ای کنار راه محبت کشتم
می شود آیا راه پیمود و بیراهه هیچ ؟
یا که از فریب یک گل در امان ماند ؟
میشود آیا در این راه پر خم و پیچ
فقط راه پیمود و آسوده غزل خواند ؟
یا که راه آمد پدید
تا که بیراهه معنا بگیرد ؟
هرکه بیراهه را نیازماید
در راه به جهل و نادانی می میرد؟
تا به بیراهه نروی نفهمی
شاهراه چه معنا دارد
این دست بیهودگی نیست
که در کنار راه گل فریب می کارد
راه و بیراهه ، همه از یک کلمه اند
مثل ماه و خورشید که برادر هستند
راه و بیراهه هر دو برای
فهمیدن معنای زندگی هستند.
------ سلام -----
سفر از این هم رنگ ؟
آسمان را چه کنم ؟
من بدون تن تو
درد تن راچه کنم؟
تو خودت می دانی
در امیدت بودم
غرق در دریای غم
چشم به راهت بودم
من در اعماق وجودت غرقم
تا ابد غرق تنت می مانم
تا بیابی تن رنجورم را
چشم به ره بوسه ات می مانم
---------- دور ... ----------
من تو را باز می بینم :
با چشمان زیباو پراز نورت
با موهای روی صورت رهایت
با چهره معصوم و بی گناهت
و با دل پر از مهر و رویا و جنونت
با قد بلند و دستان مثل تابستانت
با پاهای کشیده و ایستاده بر افقهای دورت
آری ، دور !
دور، چون تو خیالی هستی که
دور از من ولی
همیشه با من هستی
تو هستی،هستی
و نیستی و هستی!
؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
امروز تفعل زدم :
الا يا ايها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
---------- شادم ----------
من فقط از غمهايم نمی گويم
اينها تمام اتفاقات زندگيم هستند.
شايد زندگی من يعنی غم
ولی من به زندگيم پوسته ای از جنس شاديهای دروغين بخشيدم .
...
جدال
ـــــــ ايجاد ! ـــــ
Sometimes you give
and I take
and sometimes I give
and you take
We are learning to go
beyond the realm of
our own selves
We are learning
to share
We are learning
to love
گاه مرا دهشی هست
وتو را کشسشی
و گاه تو را دهشی هست
ومرا کششی
آموخته ايم رفتن را تا فراسوی
خويشتن خود
آموخته ايم با هم بودن را
آموخته ايم عاشق بودن را.
سوزان پوليش شوتز
يدونه ی...يدونه ی... يدونه.
ای گل خوشبوی خاطرات خوب
مرا داری هنوز به ياد ؟
ای تنفس گل در نسيم
مرا بسپر به خاطرات
من اگر چه دور و نحيف
اما با ياد تو زنده ام
مرا از ياد مبر
مرا که بدون تو مرده ام
وقتی نيستی ؛ يادت اينجا
بوی تنت را می آورد
به جای گرمی دستان تو
تکرار اسمت را می آورد
هرکه آمد ؛ تو نرفتی
هرکه رفت ؛ تو ماندی
تو هر شب مرا در خواب
با غرور ! نوازش کردی
ای گل خوشبوی خاطرات خوب
خاطر شوم را زمن بگير
ای پری افسانه عشق
مرا زموج نااميدی بگير
اميد زنده بودنت را
در خاک زندگيم بکار
تمام اين کلمات را
برای يافتن اسمت بکاو
پرواز
دلم امروز گرفته است انگار
نفسم پابست گریه است انگار
پس از روزگاری شادی
یک روز قسمتم غم است انگار
خاطرم رفته به پرواز
اوج را گزیده است امروز
آشنائی قدیمی و دور
در یاد من است امروز انگار
زيارت
راه که می افتی فقط راه را می بینی
و در راه چشم از هر چه که هست می بندی.
از پی حصول آرزویی
شب و روز را می نوردی و در یک لحظۀ شیرین طلوع می کنی.
تو می رسی ، هم از راه و هم از رویش.
آنگاه آسمان آبی نیست،
خورشید نمی درخشد،
وحتی چشمک هر ستاره زیبا نیست.
همه چیز کهنه است و تورسیده ای و غرق در دیرین ترین تازه ها هستی.
تپش قلب تو می گرید
و چشمانت راز از دل می گویند
بر لبت هر چه ستایش
در قدم هر چه که شور.
حال دیگر صدا طاقچه ای خالی است
مشام کوچه ای بن بست
و چشم نیمه ای اشک و نیم دیگر بسته!
قدم بر می داری
می روی ...
باز هم می روی
رفتن را پایانی نیست.
ببشيد
عید هممتون مبارک
ایشالا که سال خوبی داشته باشین،
سالی پر از سلامتی و شادابی و نزدیک شدن ویا حتی رسیدن
به اهدافتون. ایشالا که همتون شوهر کنین و زن بگیرین که هم
پدر مادرتون از دستتون راحت بشن و هم خودتون از دست
خودتون راحت بشین.البته درسته که یکی دیگرو هم مثل
خودتون بد بخت می کنین ولی تو این روزگار که همه یه جورایی
بدبختن شما با این کارتون گناه زیادی مرتکب نمیشین.
راستی ، ببخشین که من خیلی خیلی خیلی دیر آپ دیت کردم و بهتون
سر زدم و تحویلتون گرفتم و بهتون تبریک گفتم؛بنده دچار یک سفر
ناگهانی همراه چهارتا از دوستام شدم که خودم هم باورم نمیشه رفتم و
برگشتم،واسه همین اجله (عجله) نتونستم ازتون خداحافظی کنم،
حسابی شرمنده.الانم که دیگه حسابی داره خوش میگذره ؛ بعدشم
میخواد خوش بگذره...
خدا کنه به شمام خوش بگذره
پس ...
... ...
... فعلا.
فکر نو ....
قطره ای خورد به سنگ
بارشی آغاز شد.
در سراشیبی ذهن فکری جاری گشت.
باد می تکاند خواب را ز چشم جوانه های درخت
ابری از بالای سر آب بازی می کند با خاک.
قطره ها می پرند پائین ، می خورند زمین ، می جهند بالا.
شور شوقی بر پاست
نغمۀ باران می نوازد گوش را.
کودکی ، تنگی در دست می رود رو سوی خانه .
عاشقی ، سرد و خیس زیر باران ایستاده.
خورشید ، پشت ابرها قهقهه سر می دهد
ابر از شادی خورشید ، همچنان می بارد.
درختها خیس ، ساختمانها تر ، برجها مچاله.
زمستان از یاد رفته
همگان منتظر شکفتنند.
22/12/83 ---- 12:17
هفده اسفند
ساعت چهار صبح بود که پدر سر بر دیوار بیمارستان
گذارده بود و گریه می کرد.
مادر بزرگم می گوید :"آنچنان برفی آمده بود که ماشین
به هر طرف می رفت و پدردائم فرمان را می چرخاند و
مادرم سر بر زانوی او از درد زود رس به خود
می پیچید."
من هشت ماهه به دنیا آمدم . در بدترین زمان برای
تولد جنین. و من از همان ابتدامریض بودم و همیشه
دلواپسی همراه اسمم بوده.
مادرم می گوید :" اولین باری بود که این درد را تحمل می کردم
و نمی دانستم از چیست "
پدرم می گوید :" دلهرۀ آن شب از تمام شبهای بمباران آن سالها
بیشتر بود."
و من آمدم ؛ کوچک ، سبک و سپید.
و اکنون خوشحالم که خداوند این خانواده را برای من انتخاب کرد.
گرچه جشن تولد باشکوهینداشتم ، گرچه پدرم با تعجب به خواهرم
می نگریست و مادرم باورش نمی شد که امروز رافراموش کرده
ولی لبخندی که بر لبهایشان نشست مرا به سمت باور عشق میانمان کوچاند.
(( تولدم مبارک ))
بیمارستان
بیمارستان ؛
قهوه ای ، زرد ، سبز ، آبی ...
صورت بی تاول این دیوار.
نور خسته از جنگ با ابر
از کنار پنجره ، لای چینهای پرده گم شده.
فکر اینکه ؛
روح چند کس از بلندای اتاق
جسد تازۀ خویش را نگریسته اند.
چند تن با خوشحالی
درب را آهسته به انتظار بسته شدن
رها کرده اند و رفته اند.
ارامم می کند که من می روم از این رنگها ... !
بوی الکل هم چه رنگ خوبی دارد.
نه به رنگ ادکلنهای زنانه
لیک ، اینجا بوی الکل امّید است .
آسمان ِ پر ابر
زمستان ِ نیمۀ راه
باغچۀ خسته از ریزش برف.
و همین نزدیکی،
پشت این باغچه های کم جان
اتوبوسی مسافر می زند ، برود تا ...
چشمان دختری
شیشۀ گل فروشی را رد کرده
در تعجب مانده :
زمستان، برف ، گل سرخ ؟
- مادرش می خندد.
فرصت دیدن زردی برگ درخت
زیر پاهای هم اتاقی ، بی تاب است.
سرفه ام میگیرد ، قلمم می لرزد :
تخت من ، معترض از هر لرزش می نالد.
پشت این در
روپوشهای سپید ایستاده اند
به هم می خندد !
و هنوز شیر اکسیژن تخت بغلی مشغول است !
مادرم رفت
و اتاقم انگار با عطر ، غریبه شده است .
قلب من می تپد ، امّا خسته ،
و امید می جوشد زیر وریدهای ورم کردۀ من.
من نمی خوابم
تا که هر لحظۀ این خستگی اش را بشمارم
و بسپارم بر یاد.
وکنم شکر خدائی را که
در اندیشۀ هر لحظۀ بیداری ماست.
17/11/83
گلايه
بابا حداقل يه کامنت بذارين .
چه قدر شماها بی معرفتين .
برف
برف که می بارد
قطره چکان دل من
پر از رنگ شعف
رنگ باز می پاشد به بی رنگی برف
برف که می بارد
پشت خاموش ترین موسیقی هر بارش شب
تن من غصۀ رقصی دارد
رقصی از بی بادی هر دانۀ برف
روی این بوم سپید
هر قدم؛
نقشی از فکر جدید.
رهگذر؛
از پس آرزوی نقاشی
به تماشای تاریخ قدمهای خودش مشغول است.
دل ما
مثل یک ابر پر از برف می باید باشد
تا تفاوت نکند
رنگ طلا از مشکی
تا میان ده بالائی ها و پائینی ها
همه شان زیر این بارش نرم
به یک اندازه
مزۀ بوسیدن هر دست نوازش ، بچشند.
باید آموخت که نپوشید زیاد
مثل هر شاخه تهی از برگ شد
منتظر ماند
زیر این بارش شب
تن خشکیده شود غرقۀ برف
شاخۀ بازی یک کودک شد.
بگذاریم هر کسی از شاخۀ ما
مشتی از برف
_ به اندازۀ شادی _
بردارد.
باید از سردی این روزها آموخت
تن ما گرم اگر
دیگری میلرزد...
83/11/1 ++++ 11:15
ساده و صادق ( ولی گذشته )
فکر نمی کردم که بری
با دلم غریبه شی
نفس زدن تو عشقتو
از تن ضعیفم بگیری
فکر نمی کردم یه روزی
عشقمو اینجور بکشی
قلب عاشق مریضتو
اینجور به جنون بکشی
با رفتنت دلم شکست
توی آرزوت نشست
اسم قشنگ و نازتو
همیشه رو لبم نشست
تکرار اسمت یه صدا
پر از غم و پر از نوا
اینجوری گریم می اومد
همراه اسمت تو شبا
می دونم یه روزی پیشتم
اون روز دیگه پیش مرگتم
می میرم تا که دوباره
قهرت رو هیچوقت نبینم
۲۷/۳/۸۳
چرا آدم اينقدر زود تغيير ميکنه ؟ من با گذشتم خيلی فرق کردم . نمی دونم کدوم يکيش بهتره.
((بابا فاضل کاشانی))
دشت از مجنون ، که لاله می روید از او
ابر از دهقان ، که ژاله می روید از او
طوبی و بهشت و جوی شیر ، از زاهد
ما و دلکی که ناله می روید از او
بازهم دلتنگی ..........
چند روزه دوباره دلم یه جوری شده ، همش یادشه همش.
دفترم رو داده بودم دست کسی ؛ امروز که بهم برگردوند
و نوشته های قدیمم رو خوندم دوباره .....
نمی دانم چرا فکر می کنم یک روز می آیی
و مرا از کنج غم می رهانی
فکر می کنم که یک روز بر خواهی گشت
و آن روز تا ابد پیش من می مانی
صدایت هنوز در گوشم می زند پر
واین را خودت خوب می دانی
و در خاطرم هنوز عکس چشمان تو
می کند یاد من را چراغانی
تو یگانه نگاه سالمی هستی
که هر شب مونس تمام خوابهایی
تو همان ستاره ای هستی
که همیشه گوشه این آسمان می مانی
نمی دانم چه هستی که هرشب
در این اتاق برایم مهمانی
نمیدانم چه باید خواندت
خورشید، ستاره، یا که ماهی
13/2/83
خواهان !!؟
چند روزی است دلم نازک شده
سر خوش اشک شاديها
سر مست از آواها و نام ها.
ولی ای وای زشتی ام در بر دارد.
چه کنم من ؟ چه کنم که لباسم اين است ؟
گوشه ای از خلوت خود نساختم
تا که روزی را سپری در آن کنم ...
من می خواهم بيايم دستم را بگير
من نمی گويم ؛ خودت از چشمم بخوان.
۱۱/۱۰/۸۳
فروغ
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ، دیروزها !
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد و درد
می خزند آرام سوی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیرۀ دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفتر های من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من ، با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه می ماند به جای
تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هرچه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند بچشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک !
بی تو ، دور از ضربهای قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
فروغ فرخزاد زمستان 1958- مونیخ
نمی دونم ولی شاید شما و یا هر کس دیگه ای هم
تونسته باشه با این شعر ارتباط برقرار کنه؛ انگار که این
شعر حرف دل همه هست ، یا حداقل حجم غمی رو که
از دل شاعر فوران کرده توش اینقدر قابل لمسه که هر
کسی که حتی اهل درونگرائی نیست رو هم تحت تأثیر
قرار میده . من خودم به شخصه این شعر فروغ و همۀ
شعرهای فروغ رو دوست دارم. و امشب هم به خاطر
ابراز تحصین و ابراز کوچکی و ارادت نسبت به کسی که
شعرهاشو دوست دارم و با خوندن حرفا و نظریات و
زندگینامش ، ندیده خودش رو هم دوست دارم و بهش
احساس نزدیکی می کنم این شعر رو انتخاب کردم تا
همۀ شما هم از این احساس تحصین نسبت به فروغ
لبریز بشید.
کاش اون روزی که فروغ اینطور توصیفش میکنه برای همۀ
ما روزی سرشار از سربلندی و وقار و آرامش باشه.
تابلوی کلاس امشب.
تو کمان کشيده و در کمين
که زنی به تيرم و من غمين
همه غمم بود از همين
که خدا نکرده خطا کنی
رنگ لباس
چند روزی است دلم نازک شده
سرخوش اشک شاديها
سرمست از آواها و نام ها.
ولی ای وای زشتی ام در بر دارد
چه کنم من ؟ چه کنم که لباسم اين است ؟
گوشه ای از خلوت خود نساختم
تا که روزی راسپری در آن کنم.
دير نيست هيچ روزی
فقط بايد از اکنون شروع کنم.
من می خواهم بيايم دستم را بگير
من نمی گويم ؛ خودت از چشمم بخوان.
۱۱/۱۰/۸۳
امروز يه اتفاق خيلی خيلی قشنگ افتاد ... يکی از صميمی ترين
دوستامو که خيلی وقت بود نديده بودم نه صداشو شنيده بودم
امروز بهم زنگ زد و اومد به ديدنم . نمی دونين چقدر خوشحال شدم
اگر می تونستم جيق می زدم ... دلم ميخواست بغلش کنم ...
فشارش بدم ... ببوسمش ... ولی خجالت کشيدم ... يعدشم
تو خيابئن نمی شد مخصوصا اينکه يه نفر اونجا بود که جلوش
نميشه از اين کارا کرد!
امروز روز خوبی داشتم ... نمی دونين الآن چقدر خوشحالم.
کاش همه اونايی که از دست دادم رو دوباره می ديدم.
کاش .........
يکی بود يکی نبود ...
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود ...
اول قصه هااینجور
همیشه تموم میشه.
قصۀ ما به سر رسید
کلاغه به خونش نرسید !
آخرقصه ها امٌا
با نرسیدن شروع میشه.
اگه یه روز رفتی و موندی
شادی رو از اینجا بردی
بدون که فرصت ما
زودتر از عشق تموم میشه
بدون که عشق یه پرندست
توقفس ِدل همه هست
یکی آزاد و رها
یکی اسیر عشق میشه
نمی دونم شاید نفهمی
که واسه من فقط یه وهمی
همه چیم تو زندگی
با تو شروع و تموم میشه.
تاريخ تولد : ۱۹/۲/۸۳
اين نوشته خيلی قديميه . خيلی وقته که حال و هوام عوض شده
ولی اينم واسه خودش لطفی داره مگه نه ؟
مزرعه
کاش ...
(باز هم کاش.)
کاش دوست خوبی بودم
کاش برای دوستی با یک درخت لایق بودم.
کاش هر روز صبح
بقچه ای در دست و بیلی بر دوش
من به جنگ بی حاصلی می رفتم.
آسمان می بارید ... من می دیدم که گل می روید...
خورشید می تابید ... دست من هرزه ای از خاک بیرون می کشید .
اشک پیشانی می فشاندم بر خاک
اتش خاک را خاموش می کردم با آن.
تکه نانی سر ظهر و دلی پرامید
که در آخر روز فرزندان من و خاک
به دست بوسیمان می آیند !
من چه بازی ها داشتم آنگاه
با سر انگشت هر برگ درخت
چه دلم دردها می گفت
با رگبرگهای گل زرد.
من همه نور را زیر خاک می دیدم ...
دست نوازشش را بر سر سنگ .
من یتیمان گیاه پارسالی را
امسال
با کمی دقت می چیدم...
نه که گندم به جرم خوردن درو می کردم.
من هیچگاه در مزرعه ام
معنی مترسک را نمی فهمیدم
با کلاغان دوست ، با سارها خوشبخت می بودم.
من خودم می دانم
که اگر دوست زمین می بودم
کلاغان
دانه هایم را نمی دزدیدند.
باغ من رویایی است
مزرعه ام آن دورها
در خیالی
با رنگهائی پر از آبی است.
تاریخ تولد : 11/10/83
انتظار و هراس
باز دیو انتظار و هراس
دامنگیر من مسکین شد
باز این درد همیشگی
در سینه خالیم مهمان شد
باز سر پر سودای خالی
می چرخد و خمچون مستان است
باز این دست به ظاهر نیرومند
میلرزد و مثل درخت خزان است
باز پاها بی رمق گشته
مثل کودکان از راه مانده
باز دلم منتظر است
شده بی شکیب و افسرده
باز تمام دقایق را
انتظار یک نفر برایم پر کرد
باز هم این فرشته خوش قلب
مرا مست شعرو خل کرد
باز دلم از روز نخست می ترسد
در هراس روز آخر می ماند
باز دلم می گوید
اینبار مثل بار آخر می ماند
باز تنم غرق نیاز
به یاد او شاد می رقصد
باز لشکر اشک بر چشمم
می کند شعار لب مقصد
باز در خواب شادم
می دانم که انگار خوابم
باز هم حتی در خواب
نام یک نفر را می خوانم
باز هم صدای نازش را
از برای خود می آرم
باز تمام اینها را
برای گوش دلش می خوانم
تاريخ تولد:۳/۳/۸۳
امروز روز عجيبی بود . امروز با استادم سر يه چيز الکی بحثم شد .
امروز اينقدر سرم شلوغ بود که اشتباهاتم صدای رئيسمو در آورد.
امروز از يک نفر چشمم به در خشک شد.
امروز وقتی با دوستی که خيلی ادعاش ميشه وقتی پر از خستگی تماس
گرفتم به بچه خواهرش ياد داد بهم بگه نيست.
امروز خيلی عجيب بود. خيلی....
الان اينقدر خستم که حتی نمی تونم بخوابم اينقدرم برای فردا کار دارم
که نمی دونم چی کار کنم از خستگی نمره ی کم و اخم و تخم استاد رو
ترجيح ميدم.
نمی دونم چی شد.
بچه ها برام دعا کنين ... من يه مشکل خيلی بزرگ دارم که اگر حل بشه
زندگيم ميفته رو غلطک.
خدافظ.
دور
معنی باران !
وزش باد ...
کوچ چلچله ها
تابش خورشید ،
انعکاس ماه
سلام.
هم وزن ابر
وسعت زمین
سبزی شاخه پیچک
سلام.
هم گام صدای آب
آیۀ همیشۀ خواب
سلام.
پشت جنگل پس چرا
پشت خوابی؟
ناله ای نیست مگر
که نمی آئی؟
تاریخ تولد:28/9/83
آرزوی مهال...
امروز باز هم هوس تنهائی کرده ام
کاش میشد تمام کارها تعطیل میشد
کاش میشد زمان متوقف میشد
همه چیز از حرکت می ایستاد
وه!
آنگاه من بدون هیچ مزاحمی
به سراغش می رفتم
او بی حرکت بود و من...
آه؛
حتی فکرش هم دیوانه ام میکند
در آغوش می گرفتمش
تا میشد می بوئیدمش
می بوسیدمش
تمام حرفهایم را با او می زدم
سر بر شانه اش گریه می کردم
دورش می گشتم
لمسش می کردم
وای
باز هم آرزوی محال
دیوانه.
تاريخ تولد:۲۸/۲/۸۳
(البته من خودم هم ميدونم که به اين نميشه گفت شعر . اين بيشتر يه متنه
که وقتی خيلی دلم گرفته بود اونم اون قديم نديما! نوشتم.)
ياس
تو که اشکت آینه شد
تا که غم
صورتش را شوید.
تو که دستت خرد شد
تا که باران
تا ابد پشت جنگلها ببارد.
تو که رفتی، پس از رفتن گل؛
در خزان بشریت نامت
تا ابد رویش یک عطر سپید
از همان سمت که تو اردو زده ای
هدیه ای می دهد، دست هر اشکی.
تو که از شدت نزدیکی
رخ خود پوشیدی
چه کس از پشت حیا
صورتت را رنگ زد؟
چه کس از باغچۀ بی رنگی
که جلا بر همه گلها داشتی
شاخۀ ترد تو را لمس نمود؟
چه کس از سمت هوس
ساقه ات را سوزاند؟
و کنون مردم باغ
پی گلبرگ تو اند...
در کدامین طرف باغچۀ کوچک تو
تکه نور تنت زیر چادر خاک
خوابیده؟
روزی ات می بینند
کاسبرگ گلت در دست
از عبث کاری آن کس که ندیدت
همه کس
غرق در شرم وحیا
آرزوی دیدن نور تو را
می برند از یاد
می خورند خون جگر.
همه خواهند فهمید ...
باغبان عاشق گلبرگ سفید پشت ابرت بوده.
تاریخ تولد:7/10/83
ـــ غنيمت عشق ـــ
در این غمکده تنها
می نشینم تا فردا
آخر درونم کسی میگوید
تو فردا در خوابم خواهی بود
همین برای من غنیمت است
ـ غنیمت قشنگی از جنگ عقل و دل دارم ـ
صدای تو گر نیست
صدایی هست که تورا بخواند
دست تو گر نیست
صورت تو گر نیست
پوستی هست که به جای آنها
ـ در خیالهایم ـ
ببوسم
قامتت اگر نیست
حالت پروانۀ دستانم
در آغوشم جای تو را میگیرد
حال تو برای من، فقط من هستم
تنها جای دلت اینجا خالی ست.
میدانم که روزی جای آن هم پر خواهد شد.
تاريخ تولد:۲۹/۲/۸۳
اسم تو يعنی ...
باز هم چشم آسمان گریست
باز سکوی جلوی خانه گلی است
باز باران یادم آورد
اسم تو باریدنی است
مثل یک گل خوشبو
مثل یک گل زیباست
اسم تو چون اسم توست
اینقدر با معناست
باران شبیه اسم توست
لطیف مثل خود توست
او هم آتش را خواب کرد
این است که مثل اسم توست
اسم تو معنی باران
چشم تو یعنی باغ
دل تو یک دریا
دست تو داغ ِ داغ
هنوز نام تو می بارد
سوگ باغ برایم تا ابد می ماند
دریا دگر پیشم نیست
چه کسی مرثیه دست تو را می خواند؟
تاريخ تولد:۲/۳/۸۳-ساعت۱۶:۴۴
من نمی ميرم ...
تیک تاک ساعت
لرزش پنجره از برخورد بال باد
صدای غرش ابر، زوزۀ شب، نغمۀ ماه سیاه.
همه جا تاریک، همه جا خاموش، همه بی هوش
همه در خواب
ولی من در میان دست و پا زدن از برای زندگی
در میان سعی برای دادن پاسخ به یاری یاوری دوست داشتنی
همه جا تاریک، اینجا نوری
همه جا خاموش، در سرم شوری
همه بی هوش، چشمانم باز
همه خواب اند، من نمی میرم.
تاریخ تولد:4/83
دست آويز
از این غمها و شادیها
نمی رنجم
گر هنوز هم نازنین خویش را آن دورها بینم
نمی رنجم
تمام عمر را گر به تنهائی یک سنگ پیوند خرده باشم
روی ریگستان غمهایم به تنهائی
نمی رنجم
میان هر نفس فاصلۀ تعبیر خوابی است
اگر در خوابهای آشفته فرو رفتم
نمی رنجم
سینه ام تنگ باشد و دل دانه ای در پوسته
ز دردهای جگر سوزش یک لحظه حتی هم
نمی رنجم
به پای هر غمی کز این غمستانم به بار آید
مَنت، نام می آرم و آسوده خاطر از هیچ
نمی رنجم
تاريخ تولد:۱۷/۹/۸۳
اميد
سحر انگار پشت در استاده ...
شب تمام نغمه هایش را کنار تختخوابم خوانده ...
و در،
پشتش از نور دگر خم شده است
پلکهای شب زیر سنگینی خواب.
نور سرکی می کشد
دستهایش را با شیطنت تکان می دهدم
- در خواب بازی با او را دیده بودم -
چشمکی بر چشم سوار می کنم
! گونه هایش سرخ شدند.
شب که خوابید !
به درون تیز دوید ،
گونه ام را بوسید.
و اتاقم غرق خودخواهی شد.
لیک نورش را بر همه عالم خواهم بخشید.
تاریخ تولد:12/7/83
انتظار
سواران از دور می آیند
جادۀ خالی انتظارم را، سایۀ آنها
همچو دستی مهربان می نوازد تا که شاید این خیال
حتی دمی گیرد آرام.
من نشسته ام؛
من نمی ترسم؛
من برایش می خوانم
من برایش می گریم.
سایه ها حتی نوازش را
لایق این تن نمی دانند.
چه سود از اینجا نشستن؟
چه سود از دوختن دکمه های روی چشم ، بر جاده؟
- می شود روزی بیاید آیا ؟
می شود روزی درد من کم آیا ؟
می شود اسمها را
بدون هیچ تلقینی تفسر کرد ؟
می شود مرد پیش از آنکه
پس از مرگ در یاد تو غرق شوند ؟
- می شود روزی بیاید آیا ؟
می شود روزی درد من کم آیا ؟
تاریخ تولد :20/6/83
خسته شدم ...!
خيلی خوبه که خيلی ها بدونن يه وبلاگ داری
ولی هيچکدوم بهش سر نزنن.
اونهايی هم که سر می زنن هيچ نظری ندارن
آخه من همه اين کارها رو ميکنم که نقد بشم
نه تعريف که نقد . ولی عوض فقط اين منم که
می نويسم و اين رابطه يه طرفه است.
عيب نداره .من به تنهايی عادت دارم.
اول مهر
پادشاه فصلها سوار بر اسب سال می آید !
امروز اول مهر است.
دنگ ... دنگ ... دنگ ...
صدای شور وشوق و شر و شور بچه ها پیداست.
آه ، کودکی ام ... نمی گوئی کجاست؟
من دگر پیر شدم،
من در این باغ شباب
همچو مریم سپید شدم.
همچو مجنون
افکارم
همچو برگی
در بادم.
قصه ام کوتاه است ، آری انگار دستم
بی رمق ، بی کار است.
می شود در کلاس
کاغذی را رنگ موی
دختری
یا که آسمان را جا داد
در کاغذی از دفتری.
می توان نگاهها را
با جوای تند برگرداند.
می شود منظور کبوتر را از آواز
برای جفتش خواند.
می شود مرد اما زنده ماند.
می شود در دریای خیال تا ابد قایق راند.
می شود درد شاعر را ازکتابهایش فهمید ....
می شود از شکلهای روزنامه ها خندید.
همه چیز می شود اما انگار
دیدنت تا به ابد مقدور نیست.
تاریخ تولد :1/7/83
جادۀ عمر
و چراغی در راه ...
سایه ها همبازی،
لحن هوا شفاف،
چادری پر از دانه های روشن ریز
و یک آئینۀ پر لک و پیس
این بالا .
و تمام درختها آرام ...
و صدا رفته سفر تا که سکوت
بازی آغاز کند.
و چراغی در راه ...
و دو خط خسته
که همینجا کنار هم نشسته اند.
همه چیز تاریک و گم
و مه آلودگی این قاب قشنگ
چه رویائی است.
از پسش می شود آرام پیدا
تکه نوری که به هر گمشدۀ خسته
بیا می گوید.
و چراغی در راه ...
کس از این ره، گم نخواهد شد هرگز ...
آری، آبادی همین نزدیکی است.
تاریخ تولد : ۱۷/۹/۸۳
خيال آسودگی
گر ببينم بار ديگر تورا
به تو خواهم گفت من:
از عذاب ديدن چشم ترت
دل من
آری شد.
از نفسهای تو در لحظه اشک
و تمام دردهای بی امانی آورت.
ولی از اين همه آسودگی
ياد لبخند چشم روشنت
ياد گرمی های نفست
وقتی که از تنم هم به قلب من
نزديک تر بودی
می دهد آزارم.
تاريخ تولد:۱۶/۹/۸۳
چه کسی؟
يادم نيست قبلا اين شعر رو کجا خوندم ... ولی جديدا که شنيدم مثل بار اول دوباره منو برد به اونجاهايی که ... .
چه کسی خواهد دید ؛
مردنم را بی تو !
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا
با تو چه کس خواهد گفت ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا می ششنوی
روی خندان تو را
کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را بی قید...
و تکان دادن دستت
که مهم نیست زیاد...
وتکان دادن سر.
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد.
می توانی تو به من زندگانی بخشی ...
یا بگیری از من آنچه را می بخشی.
در بیابانی به خشکی تنهائی هایم
از بی حاصلی راه گم کرده بودم
و همچون یک خار بر روی کاکتوس
همدم خار وخاک و آتش مانده بودم
ناگهان باغی را دیدم
باغی که چشمان تو بود
در تمام عمر بی حاصلم
برایم هیچ چیز به آن قشنگی نبود
لبخندهای تو هر شب مرا از زمین میکند
دراوج آسمان به دیدارخدا میبرد
کلمات زیبا و لحن گفتارت
مرا به بهشتی به نام زیبای تو می برد
وقتی که رفتی دیگر بیابان هم نبود
جهنم ، جهنم فقط برایم مانده بود
رفتنت در آتشم افکند
ای کسی که نامت دور شده از آتش بود.
تاريخ تولد اين شعر :۲۱/۲/۸۳
(( جوانی ))
این گل سرخ
این گل سرخ صد برگ شاداب
این گل سرخ تاج خدایان
که به هر روز برگی از آن را
می کنی با سرانگشت نفرت
تا نبینی که پژمردگی هایش
می شود در نظرها نمایان
چند روز دیگر برگهایش
می رسد اندک اندک ، به پایان!...
(ازکتاب "مثل درخت در شب بارانی" ص 46،انتشارات توس اثر استاد شفیعی کدکنی " م - سرشک" )
زنگ انشا
برگهای نارنجهای انبوه کلاس را تاریک می کرد. تازه تخته سیاه را با نمد پارۀ کثیفی پاک کرده بودند. ذرات گچ در فضای اطاق موج میزد و در ریه های ما شیرجه می رفت هنو آقای معلم نیامده بود.
سید محمود با سر گردش جلوی من نشسته بود با مهارت تیغ یلت را لای تخته میز می کرد و بعد مضراب وار زیر آن می نواخت فوراً گوشش را روی میز می گذاشت تا آهنگ موزون ساز بچگانه اش را بشنود.
اکبر آقا با چاقو اسمش را روی دیوار مجاور می کند و به سبک کتیبه نویسان گل و بلبل اطراف اسمش می گذاشت و عباس هم با عجله تکلیف عقب مانده را تند تند می نوشت.
((خبردار))
بچه ها دست جمعی برخاستند آقای معلم وارد شد و نگ انشا رروع شد.
آقای معلم هفته قبل موضوع انشا را اینطور دیکته کرده بود:
(( نامه ای به پدر خود بنویسید و از ایشان تقاضا کنید که پس از امتحانات در تعطیل تابستان شما را ببا خودش به ییلاق ببرد )).
موضوع انشا و طرز نوشتن انشا هر دو فرمولی بود کلیه سوژه انشا یا میان چند مطلب نوسان داشت یا می بایست نامه ای به پدر،مادر،برادر،خواهر و دوست خود نوشت یا درباره عدالت،امانت،صداقت و از این قبیل حرفها، فرسائی کرد.در نوع اول فورمول از این قبیل بود:
(( خداوندگارا تصدقت گردم امیدوارم که به وجود ذیوجود شریف در نهایت صحت و سلامت بوده در عین عافیت باشد بعداً اگر از راه ذره پروری جویای حال این حقیر باشید بحمدلله سلامت و بدعا گویی مشغول است.)) و در نوع دوم اگر انشا نورته می شد فورمول این بود.
(( البته بر همگان واضح و مبرهن است وبر کسی پوشیده نیست که یکی از صفات پسندیده و خصال حمیده صداقت است که هر کس بدین صفت متصف شود از حضیض ذلت باوج رفعت می رسد.))
طبق معمول در نوشته های نوع دوم تکرار ادعا بجای صحت و دلیل بکار می رفت و گاهی نیزیک شعر بند تنبانی و لوس و بیمزه بدرقه موضوع انشا می شد. یادم می آید وقتی زنگ انشا پایان می یافت بقدری کلمات مبتذل و مکرر گوشم را خراش داده بود که گیج می خوردم و غالباً بنظرم می آید که فضای اطاق تبدیل بزباله دانی الفاظ نیم مرده و مبتذل شده است و این کلمات بدبخت و بینوا از دست معلم و شاگرد بجان آمده بود.
آنروز نامه (( ییلاقیه )) را یک یک شاگردان خواندند وقتی انشا ها را خوانده می شد میشنیدم دلم بهم می خورد تا اینکه نوبت بابراهیم رسید. او پسر فقیری بود اما خیلی در کلاس عزیز بود. او بخلاف ما با مردم انس داشت چون نوکرخانه خودشان بود مجبور بود خرید نان و گوشت و روغن و هیزم و... را بخرد با بقال و عطار و نانوا سرو کله بزند ابراهیم اجتماع دیده بود و همین دیدار بوی قوت و قدرتی بیش از ما داده بود آقای معلم گفت:
((ابراهیم انشایت را بخوان))
((چشم آقا. و بلافاصله ازجایش بلند شد شلوار وصله دارش را بالا کشید چشمان درشتش را باطراف دوخته ، دفتر انشایش را برداشت و جلو میز معلم سیخ ایستاد)).
(( چرا نمی خوانی - بخوان)).
بغض گلوی ابراهیم را گرفت مثل اینکه بارسنگینی دوشش را فشار می دهد کمی خم شد چشمهای نزدیک بینش را بدفتر انشا چسباند و با صدائی که اهنگ گریه داشت اینطور خواند:
((پدرم - پدر خشن و تند خویم
آقای معلم نفسش از جای گرم در می آید او نمی داند من در چه جهنمی بنام خانه زندگی می کنم و او از تند خویی و خشونت شما از بدبختی و نکبت من خبر ندارد او بدون توجه بزندگی تیره و تار ما دستور داده است نامه ای به شما بنویسم و از شما خواهش کنم در تابستان مرا به ییلاق ببرید ییلاق چه کلمه قشنگی مرا بباغها ببرید تا در کنار جویها بازی کنم گل بچینم دنبال دخترها بدوم گیس آنها را گرفته دور دستم بپیچم آنها راکتک بزنم و بگریه اندازم از درخت بالا روم آب روی همبازیها بریزم سنبله گندم را چیده در ساقه اش سوت بزنم ابرک (تاب) بسته و تاب بخورم و از باغ همسایه میوه بدزدم از کوه بالا روم با بچه ها بدوم و شب خسته و خورد در کنار مادر بزرگ نشسته و قصه گوش کنم ... چه ارزوهایی اقای معلم اینها را از شما خواسته است اما نمیداند که ییلاق شما چگونه است.
او نمی داند کهشما بجای ییلاق هر صبح مرا شلاق می زنید و با لگداز خواب می پرانید که بلند شوم و نان بخرم او نمی داند که من بجای ییلاق فقط آرزو دارم یکبار خنده رما را ببینم او بخانه ما نیامده و نمی داند که بجای آرامش خانوادگی چه غرش و نهیبی سراسر فضا را گرفته است . او نمی داند که شما دائماً با مادرم دعوا می کنید و مادرم بشما نفرین می کند و این من بدبخت هستم که باید مثل گندم در سنگهای اسیا له ولورده شوم اقای معلم خیلی حواسر جمع است متوجه نیست که من شبها باید کتاب درسم را نیمه رها کنم و ریشه سیاه را بدکان عرق فروشی ببرم ان را پر کنم و برای رما بیاورم او برای من ، برای من بدبخت هوس ییلاق می کند باید ریا کنم دروغ بنویسم و مثل بقیه شاگردان از حضرت خداوندگاری تمنا کنم مرا بییلاق برویم.نه من ییلاق نمی خواهم فقط دلم یکجو مهربانی و نوازش می خواهد ارزو می کنم مرا ارام از خواب بیدار کنیدبه من فحش ندهید شب بدمستی نکنید مرا در تاریکی وحشتزای کوچه بدنبال عرق نفرستید و اگر پنیر و گوشت و یا نان خریدم بآن ایراد نگیرید و مرا دوباره بدکان بقال و قصاب و نانوا نفرستید که پنیر و گورت و نانرا پس بدهم دکاندارها مرا مسخره می کنند متلک می گویند و من تحمل این تحقیر را ندارم . من ییلاق نمی خواهم فقط دلم می خواهد یک روز مرا ببازار نفرستید و مرا با این دکاندارهای موذی و مکار روبرو نکنید. آنان مرا تحقیر می کنند و من زور ندارم کتکشان بزنم خرد می شود دلم می شکند گریه می کنم ولی چقدر می توان گریه کرد ؟ پدر جان من ییلاق نمی خواهم فقط ارزو می کنم یکروز با مادرم دعوا نکنید و مادرم یکروز شما را نفرین نکند من هم شما و هم مادرم را دوست دارم تکلیف من در این کشمکش چیست؟ ایا با مادرم همصدا شده به شما نفرین کنم یا با شما گام بردارم و بمادر مظلومم دعوا کنم ما که یکدیگر را دوست داریم چرا با هم مهربان نیستیم چرا یکدیگر را نوازش نکنیم و چرا خانه را بگورستان تیره مبدل ساخته ایم. نه من ییلاق نمی خوام .دلم می خواهد این گور تیره تاریک روشن شود و برای یک لحظه گرمی خانواده را احساس کنم)).
در حالی که ابراهیم به گریه افتاده بود کلاس در خاموشی و بهت فرو رفته بود. معلم سرش را میان دستهایش گرفته بود و من دیدم که یک قطره اشک از گوشه چشمش بروی دفتر حضور و غیاب افتاد بلافاله گفت ابراهیم جگرم را آتش زدی برو بنشین دیگر نمی توانم بشنوم.
( اين داستان از رسول پرويزی)
( ـــــ مأمن ـــــ )
صدا می زند مرا
کسی زپشت ابرها
در این شلوغ پر دروغ
ز آشیانه خدا
تا حالا شده بشنوی که یه نفر صدات کنه و بخواد که "بیا باهات
حرف بزنم. بیا اگه دلت گرفته بامن حرف بزن. اگه هیچکس رو
نداری، اگه از همه بریدی و دلت گرفته من اینجام منی که دوستت
داشتم و دارم و خواهم داشت؛ ولی اگه اینبار اومدی و باهم حرف
زدیم دیگه نباید بری و دیگه بر نگردی ... یادت باشه که من
همیشه با توام ، همیشه یادتم تورو می بینم ولی تو نه ...
تو از چیزهایی که من برات فرستادم استفاده می کنی ولی حتی یه
تشکر خشک و خالی هم نمی کنی ... "
آره ؟ تا حالا شده ؟ و آیا باهاش درد و دل کردی ... و فهمیدی که
اون تنها کسیه که نمی بینی ولی وقتی باهاش درد و دل می کنی
حرف می زنی انگار تمام غصه هات تموم شدن ؛فکر کنم تا حالا
فهمیده باشی کیو می گم!... آره خدا ... خدائی که همۀ ما دوسش
داریم ولی بعضی وقتا فراموشش می کنیم. و این اصلا ً خوب نیست
یه نفر که همیشه به فکر ماست فراموش کنیم؛ همینطور که اگه ما
کسی که همیشه به فکرشیم ما رو فراموش کنه ناراحت می شیم اون
هم ناراحت می شه ولییییییییی ....
خیلی دوست داشتنیه ، مگه نه؟
ــــــــــ وفادار ــــــــــ
برایت می نویسم هنوز هم اگر
نباشد به خورشید چشمانت امید سحر
که مرثیه بهتر کند حال من
به پیشم نیایی با مهرت دگر
ناز تو در خیال می کند
مرا آشفته ات بیشتر
مگرمن چه کردم پریزاد من
مرا با خود از این غمستان ببر
همه خاطرات خوبت چو خواب
نشسته اند به پشت پردۀ چشم تر
کبوتر همین است ای نازنین
به یادت بگو زبامم بپر
(فراموشی و عادت کردن از بزرگترين نعمتهايی که خداوند به بنده هاش عطا کرده )
ـــ نشانی ـــ
و من اینجا هستم، تا ابد
نشانی ام همین است؛
خیابان عشاق
کوی عشق تو
پلاک نامت.
این است گورستان استخوانهای من
قبل از...عشق.
و من اینجا هستم...
به دیدارم بیا...
وبرایم
قطره آبی بیاور
که من از نوشیدن قطره اشک
به جای آب خسته ام.
و برایم قفلی بیاور و یک زنجیر
که دل دیوانه ام را با آن آرام کنم؛
ولی شاید دوباره با دیدن تو
قفلها را بشکند
زنجیر ها را بگسلد
وفریاد زند:
من عاشقم؛
دیوانه ام.
تولد اين شعر:۲۳/۲/۸۳
درد و دل
امروز از اون روزهايی بود که الکی دلم گرفته بود.
نمی دونم تا حالا اين جوری شدين يا نه ؟ بی دليل همه چيز براتون غم انگيزه
حتی شادترين چيزهاو شادترين کسها هم انگار نمی تونن لب شما رو ميزبان
يک لبخند ولو کوچولو کنن. هر چيزی در عوض می تونه شما رو ياد غمها
و يا ياد روزهای خوب گذشته و يا کسهايی که رفتن از پيشتون يا روزهای
خوبی که داشتين بندازه و اين باعث بشه که بيشتر تو خودتون و تو باطلاق
غمی که برای خودتون ساختين فرو برين.
تا حالا شده دلتون بخواد بنويسين (چون بهش عادت دارين) ولی اينقدر
سرتون شلوغ باشه که نتونين و وقتی ام که يه وقتی پيدا می کنين اينقدر
مطلب و موضوع پيدا کنين که هرچی برگه جلوتونه تموم بشه ولی
حرفای شما تازه شروع شده باشه و وقتی هم که به خودتون می گين ديگه
بسه و شروع می کنين به خوندنه نوشته هاتون ببينين که اينقدر از همه چيز
حرف زدين که خودتون هم نمی تونين خودتون رو درک کنين و بفهمين که
آخرش چی ؟ آخرش خواستين به خودتون و کاغذاتون چی بگين ! و قتی هم
که دارين مثل هميشه اونها رو پاره می کنين تا بريزينشون تو سطل زباله
دلتون برای خودتون بسوزه. دلتون برای حرفاتون برای تمام بيتهايی که
مجبورين بريزين دور بسوزه؟
اگه تا حالا اين جوری شدين خوب می فهمين که من هر چند وقت يک بار
چه حس و چه حالی دارم. اگه تا حالا اين جوری شدين بهم بگين من بايد
چی کار کنم من سر در گمم نمی دونم باهاش چی کار کنم.
راستی ممنونم که حرفای دل منو می خونين. من چيزهايی که خيلی دوست
دارم رو براتون می ذارم تا بخونين .
الان هم اصلا نمی دونم چی شد ! اصلا قصد نداشتم چيزی بنويسم يهو دلم
خواست درد و دل کنم. با کسهايی که منو نمی بينن ( البته بعضی هاشون) .
يهو دلم خواست و نوشتم و نوشتم و نوشتم و سر همتون رو درد آوردم
می بخشيد.
حوض و اشک !
تو به من گفتی
((من هم دوستت دارم))
این را در جواب من گفتی
پاسخت دادم؛ پس چرا رهایم کردی؟
وتو بغضت گرفت؛
با چشمانی که حلقه اش از حلقه اشک پر بود
گفتی:
عزیزم ، اجبار
و من خواستم اشکهایت راپاک کنم
که...
انگشتم، آرامش آب را بر هم زد
وتو
حتی از آب حوض خانه هم رفتی.
تاريخ تولد:۲۳/۲/۸۳
خرسندم از اینکه صبح تا شب
از عشق تو فقط می گریم
خرسندم از اینکه اسمت را
یک نفس شب تا سحر میخوانم
خرسندم از اینکه غروب
بعد تو هنوز پیش من است
هنوز عقربه های روبروی هم
_در ساعت قرار_ پیش من است
خرسندم از اینکه تو می دانی
دل داده ات تا ابد می مانم
خرسندم از اینکه دوستم داری
این را از نگاهت در خواب، می دانم
خرسندم از اینکه دست خطی
از تو نا خودآگاه اینجاست
فکر کنم خودت هم نمی دانی
کین جمله دوستت دارم اینجاست
تاريخ تولد:۱۶/۲/۸۳
دل تو مثل یه برکه است
دل من مثل یه ماهی
ماهی رو از توی برکه
یه دفه بیرون نیاری
آخه ماهی بدون برکه میمیره
اگه برکه نباشه دلش میگیره
ماهی دلتو ببین که چه جور دیوونته
این ماهی بهونه برکه میگیره
ماهیای حوضی رو ببین چه سرحالن
ماهی برکه ولی همش مریضه
ماهیای حوضی همیشه شادن
ماهی برکه ولی تو حوض میمیره
ماهی برکه اگه تنها باشه راحت تره
چون تو برکه،بابرکه بازی میکنه
ماهی حوض ولی تنها باشه
دیگه حتی با خودشم قهر میکنه
ماهی برکه میمونه
تا وقتی برکه هست
یدفه میبینی ماهیه مرده
ولی حوضه هنو هست
برکه دلت پر ماهی شده امروز
ماهی دل منو سلام نمیدی
آب برکه گل آلود میشه وقتی
ماهی دل منو از دور می بینی
تاريخ تولد : ۱۸/۳/۸۳
باورت می شود؟
کوه هم اسم نورا می داند.
وقتی خواندمت؛
او هم
با صدای من
اسمت را پاسخ من میداد
پیاپی.
زمان را از دست داده ام . از پيش بهتر شدم ولی آنکه بودم نيستم هنوز.
روزها گذشت ولی من بی خبر به تماشای گذر رود نشستم. همه رفتند من
در ابتدای ابتدای راه مشغول بازی ماهی ها هستم.
من به قول حافظ اميدوارم ؛
و هم صدا با او می خوانم :
به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد ،
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد.
مارهائی که کوه را دارند در آغوش
همانهائی که هر روز هر شب
با نوای هر مسافر دارند گوش
تمام تاريخ پيمايش من را می ساختند.
بر زبر سنگها ايستاده بودم
و انگار که همه شان می گفتندم : بکوش!
ابرها در دستم
همچو انگشتان يک کودک خود را جا می کردند.
و می ديدم که تمام آسمان مرا تماشائی ترين می پندارند.
گلويم را که سر را رو به اسمان می برد
( در هر وزشش ) باد می خواست که قطعه قطعه اش کند.
و می خواست پيراهنم را
( پای کوه )
کنار کفشهايم بکارد.
آرام اسمش را زير لب گفتم.
باد ضربه هايش را بر گلوی تيره ام افزود
ابر دستهايش را روی انگشتان خشکم
می ماليد.
با تمام آرزوهايم
با تمامی درون سينه ام
خواندمش.
آسمان ايستاد
باد ناگهان بر جای خود خشک شد
ابر دست از شيطنت برداشت.
ابرها انگارحياط صورتم را خالی می کردند
و باد کنار می رفت تا که نور صورت پر شبنمم را خشک سازد.
ناگهان گوشهايم تيز
می شنيدند صدائی را که می خواند اسم من را ريزريز.
روزها پياپی در پی آن شب گشتم
ولی انگار همان يک
که به اندازه عمرم بود.
تاريخ تولد اين شعر:۲۴/۶/۸۳
بی تو
لحظه ها می میرند
چشم ها می خوانند
چهره ام در گذر آینه ها می ماند.
دل من می خواهد روزی ات داشته باشد در دست
و نفس می خواهد که ببخشد به تو در چنتۀ او هر چه که هست.
و تو در دورترین نقطه زمن.
تو برای همه کس
تو برای همه چیز
دست من لیک
خالیست.
شبی بی ستاره
شبی خاموش
صدای ناله گرگی
از پشت کوه می رسد به گوش
آنطرف تر يک درخت
دور از انبوه درختان
همه چيزش رفته به تاراج
زير ضربه های باد و باران.
کوه همجوار همچو داس
قطع می کند شاخه های خورشيد.
درخت تنهای کوهستان
حتی يک شب هم ماه را نديد.
شب ِ بی صدا شب تنگ
دل سنگش نمی شکند
از بس که راه کوه سخت است
کسی برای درخت آب نمی برد.
درخت ريشه می کند
فردا دگر اينجا نيست
آنکه آواز به کوه سپرد
نخواهد دانست کسی که کيست.
تاريخ تولد اين شعر: ۱۰/۸/۸۳
صدای تو !
و صدای تو در گوش من همچون
صدای پر مرغان همیشه اینجا
طنین خوش بودن در کنارم را
می آفریند.
و تمام خاطراتت نه که چون تو
ولی انگار مرا با خود از این سرزمین دوری
به جائی دور ، جائی که خودم
( خودم که دور مانده از خودم هم
به من نزدیک می شود )
می برد.
نمی دانم چرا تمام کلمات این روزها
می پیچند؟
همه چیز را باید مثل یک مسئله سخت
بر سر امتحانی مشکل
چنان نوشت که وقت گیر باشد.
دگر ازهر چه هستم خسته ام
دگراز آنچه بودم خسته ام
کاش می شد چیز دیگرباشم
کاش می شد کمی خوشبخت
آزاد...
رها...
....
با تو.
با تمام شادیم بر روی زمین
با تمام آرزوهای نداشته ام
با تمام محبتهای گم گشته ام
باشم.
تولد اين شعر:۱۲/۳/۸۳
نمک اشک ...
نمک اشک چشمم را
به نام زیبای تو در دفترم بخشیدم تا
نامت هم مثل خود تو
نمکین باشد.
قطره ای از خونم را
در کنار نامت گذاشتم تا
یادی از سرخی گونه هایت باشد.
وتاری از خرمن مویم را
میان برگی که نامت بر آن بود نهادم تا
نشانی از رنگ وفای نداشته ات باشد.
تاريخ تولد اين شعر:۶/۴/۸۳
آرزوهای مصمم و توان هیچ
من یک مسافرو این راه پر از پیچ
راه پر از بیراهه ومن کودک
گل و آبِ کنار جاده میکنندم گیج
بارها سر گرم یک گل بودم
از سپردن راه غافل گشتم
بارها به جای طی طریق
در باغچه ای کنار راه محبت کشتم
می شود آیا راه پیمودوبیراهه هیچ؟
یا که از فریب یک گل در امان ماند؟
می شود آیا در این راه پر خم و پیچ
فقط راه پیمود و آسوده غزل خواند؟
یا که شاید راه آمد پدید
تا که بیراهه معنا گیرد
هر که بیراهه را نیازماید
در راه به جهل و نادانی میمیرد
تا به بیراهه نرفتی نفهمی
شاهراه چه معنا دارد
این دست بیهودگی نیست
که در کنارراه گل فریب می کارد
راه و بیراهه همه از یک کلمه اند
مثل خورشید و ماه که برادر هستند
راه و بیراهه هردو برای
فهمیدن معنای زندگی هستند
تاريخ تولد اين شعر:۷/۴/۸۳
نگاهت در تصوير روبرو
با تمام سادگی ، می خندد.
و لبانم ، همشکل لبانت می شود
وقتی چشمم به تو می افتد و آنها هم
چون تو
می خندند.
هاله ای از نور انگار
چيده اند ميان صورتت.
وچه معصومی تو...
و چقدر معصومی.
همه رنگها ، در کنار چهره ات ، رنگ بی رنگی
به خود می گيرند.
و همين يک لحظه
و همين يک لبخند
می برد من را تا به آنجا که تو
در خاطر من
با تمام تکه های دل من
می کنی بازی
وچه معصومی تو...
و چقدر معصومی.
بوی خوبی می آيد
آسمان انگار باز است
و يک ريسمان بين بالاتر از ابرها و درختان سيب انگار
در ميان باد نمناک پائيز می لغزد و گهگاهی
صورتش از تيزی يک برگ خونين می شود.
دلم انگار چيزی می خواهد...
دل من اين همه سال
در تکاپوی ولو يک ارزن
که در اين روز دگر ارزش دل هم شده هم وزن همو
در ميان همه آوار تمنا ....
بوده.
(مهمانی تان پر از شادی ... پر ز برکت باد)
چرا فقط آدمها ؟
چرا فقط ما آدمها موجودیم ؟
چرا برای متولد شدن یک جوجه گنجشک
برای سربرآوردن خورشید بهاری ؛ پاییزی
چه فرق می کند ؟
برای خسوف ماه
یا کسوف خورشید
برای چرخش برگها در گردبادی کوچک در انتهای یک کوچه تنگ وباریک
برای رسیدن یک میوه زردآلو
برای پریدن اولین بار یک آهو
برای ریختن ترس یک کبوتر از پروازاول
برای خوردن خر بچه ای، گوجه ای قرمز
برای پیله بستن کرم کوچک
برای سربرآوردن یک یاس از خاک
برای شکار ماهی یک عقاب برای سیرکردن طفلکانش برنوک کوه
برای زیبایی یک درخت زیتون
برای نور وحشت آوری درشب ازبیدمجنون
برای سنگینی شاخه درخت سیب از میوه های پرآب
برای هم تبریک ننویسیم ؟
چرا برای شکستن یک ساقه نو
برای له شدن یک گل زیر پای کودکان دراردوی مدرسه
برای درد یک سنگ از پرتاب شدنش از بالای یک کوه
برای مدفون شدن شاخه های ارّه خورده زیر خاک باغچه خانه ای عریان
برای نصف یک عاج سفید برروی دیوار
برای اعدام حشره به جرم جیغ یک کودک
برای وسعت یک شهر ، کمتر کردن سایه های درخت
برای مردن سنجاقکی از خوردن به شیشه ای دارای سرعت
برای عبور یک گله گاو از میان جاده ای که سرزمینش را غصب کرده
در روزنامه پیام تسلیت نمی گوئیم ؟
چرافقط ما انسانها موجودیم ؟
چرا فقط ما زنده هستیم ؟
+++۱۱/۴/۸۳----12:30++++
صدائی از دور...
دورتر ها صدایی هست که مرا می خواند .
و تو در نقطه دور
شده ای غرق غرور .
گهگاهی ، پیامت می نوازد دل را
و گلامت شاد می گرداند دل من را .
من چه دورم از تو
و تو دور تر از من .
من نمی دانم
چشمهایم
دست به کار نوازشت خواهد شد؟
یا که تا دور ترین نقطه عمر دوری چشمهامان خواهد رفت
تو خودت می دانی
هرچه باید باشد ، تو خودت خواهی خواست .
من تورا مثل یک پروانه ،
مثل یک قطره رود
مثل یک ماهی آزاد
یا که برگی درباد
رها می بینم.
من هم اومدم.
سلام دوستان.
نمی دونم کدومتون کاملا منو می شناسين يا حد اقل با من آشنايی دارين ؛ ولی فکر می کنم همتون بدونين چرا اينجام ! چرا وبلاگ ... چرا بی حال.
می دونم اسم زياد قشنگی نيست. ولی از اول با اين اسم شروع کردم و دوست دارم مثل هميشه وفادار باشم حتی به اين اسم.
اميدوارم اونقدر وقت داشته باشم که بتونم برای شما و برای دل خودم اين وبلاگ رو بچرخونم.
ممنون که می خونيدش.
فعلا ...
نظرات ()
