قريب، غريب شد.
وقتي در پي معصوميت آنچنان غريبي ديدار آشنايي را، لمس مي كرد كه ديدش رابه تاريخ چشمهامان مي دوخت و چشم ما بارها از آنچه كه او مي ديد گريه را بي هيچ اراده اي چنان صدا مي كرد كه گويي وامي كه او از نامش به نيكويي برده بود ما را غرق اين تلاطم در فضا مي نمود.
بارها دستش را به سمت كودكي پرنده برده بود. و بارها ديدم كه در آشانه اي كنج درخت سرسبز احساس با جوجكان غم با شادي بازي مي كرد.
او برفت از پرواز. رد پايش در آسمان براي ما، تا ابد نشاني آن غربت او به آسمانها را جاي مي گذارد.
نویسنده : بیابان بارانی ; ساعت ٢:٥٦ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٤
تگ ها :
وبلاگ ، پرشین بلاگ
