روز مادر
هديه روز مادرم :
صدای چند ساز می رسد به گوش
و چه باهم ، عم صدا هستند
و چه قدر صدای این سازها
برایم خوش و گوشنواز هستند
یکی آوای خشم و دیگری نغمه بی گناهی
یکی مثل رودخانه جاری
و دیگری مثل باران ریزریز
و نوری کز کنار پنجره سر کی خورد
و ذره ذرۀ وجودم را گرم میکند
و چشمانم را در آرزویدیدن
در فراقت دردی از نور می گذارد
پارچه روی پنجره نور را می کشد
و اتاق تاریک است
وهوا سنگین است
درست مثل هوای راهروی شلوغ سربازخانه
گرفته و خاموش و بی تحرک - ولی شلوغ
و تنم افتاده در بستری بسیارنرم
وموسیقی
نور
تاریکی
وهوا!
ناگهان دستی روشن پرده را کار می زند
نور چشمانم را آگاه می کند که؛ کسی اینجاست!
کمرم خم می شود ، نیم تنه می نشیند
و موسیقی ... قطع می شود.
چشمانم هنوز نمی بینند
نور هنوز هم برایشان زیاد است
پنجره باز می شود
و هوا همچون کودکان از مدرسه تعطیل شده
سرازیر خیابان اتاق می شود.
دستهایم به دنبال آنکه این چنین کرده
همچو عصای سفید کوری در روی تاریک می گردد
و چشمانم اهسته آهسته به نور عادت می کنند...
و دستانم گرمای دو دستش را احساس می کند ...
نور بر نیمی از صورتش می تابد
و صورتش مثل شب ماه هفتم نور را منعکس می کند
او مادرم است
بویش ، حالا که به من نزدیک شده شنیده می شود
دوست دارم در آغوشش بگیرم، ولی ...
هم او و هم من خجالت می کشیم.
دستم را می کشد، بلندم می کند ... و می گوید :
برخیز وقت دویدن است.
... ... ...
هنوز هم در اين زندگی
روزهايی هست که می توان شمرد.
هنوز هم در اين روزها
ساعتهايی هست که غم به آن سپرد.
هنوز هم می توان رجهای تقويم را بافت.
و فراموش کرد اعدادی را که ورق خورد.
هنوز اين نيم تنه نيمه تمام
سرازير زانوان خسته توست.
چرا نبايد
غم از
سينه سترد؟
