---------- دارا ----------
شادی در دستم ، کاسه ای از غم بر سرم بود که بشکستم.
آفتاب می درخشید، در شعاعش بنشستم.
دستت بر شانه ام، چشم باز کردم، تورا دیدم، از خودم رستم.
قصد
از خودم می خواهم که از امروز
دست بر نرمی سنگها بکشم!
بار هر مورچه را من به دوش ببرم تا به در لانه خويش.
نور ها را بچشم
رنگها را بشنوم
بوها را بمکم!
من از امروز می خواهم
هر صبح اب به صورت بزنم با شادی
در زمستان و بهار
من به رقص شاخه ها شاد شوم.
آسمان را بگيرم تنگ در آغوش
بفشارم ابرها را
- آب من از چکه ابر از ته مشتم بخورم.
من از امروز سطلی از شبنم گلها دارم
که سر از گرد و غبا در آن می شويم.
روی خاک مژگان چشمم
من درخت می کارم
تا که هر شب
نور چشمم شود مونسشان
با چشمان باز
من دگر می خوابم!
لحظه ای حتی هم
تپش زيبايی
نرود از يادم.
