کودک

( تقدیم به تمام کودکان معصوم و بی گناه جهان. )

ترس، حیرت چشمانش را می راند!

اشکانش چارۀ خود را نمی دانستند.

چشمانش داشتند از کاسه بیرون می جهیدند، قلبش

تند تند می زد، لبانش می لرزیدند؛ زبانش گره

خورده بود. نفسش سخت بالا می آمذ و سخت تر

پایین می رفت. موهایش آَشفته بود و لباسهای تنش

پاره پاره، از گوشۀ صورتش خون به بوسیدن

گلویش می رفت.

دستهای بی رمقش را بی هدف و بدون هیچ

اختیاری برروی بدن خاک آلود غرق خون مادرش

می کشید و بالا نگاه می کرد و انگار از یاد برده

بود که باید پلک بزند.

دستش آنقدر کوچک بود که انگشتان مادر را سخت

در دست می گرفت.

نمی دانست اسلحه را بنگرد یا چشمان قاتلش را ؟!

آرام آرام چیزی در دلش می گفت: کاش من را هم

بکشد. بغضش ترکید، اشک با خون روی صورتش

آمیخت.

با تمام نیرویی که از گوشه و کنار عضلات کوتاهش

جمع کرده بود بلند شد، دستانش را روبه مرد بلند

کرد؛ می خواست فریاد بزند که ... ! ؟

حال ساعتهاست که جسدش اینجا روی خاک است.

گلوله تکه ای از تنش را آنطرف تر پرتاب کرده و

این چیزی که اینجاست، خیلی دورتر از آنجائیست

که نخست ایستاده بود و فریاد را طلب می کرد.

قهقهۀ مستانۀ کفتالان دیگر ارامش روحش را بر

هم نمی زند.

  
نویسنده : بیابان بارانی ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٤


سياست

...

قاطری دیدم بارش (( انشا ))

اشتری دیدم بارش سبد خالی (( پند و امثال )).

عارفی دیدم بارش (( تنناها یاهو)).

من قطلری دیدم، روشنایی می برد.

من قطاری دیدم، فقه می برد و چه سنگین می رفت.

من قطاری دیدم، سیاست می برد ( وچه خالی می رفت.)

من قطاری دیدم،تخم نیلوفر وآواز قناری می برد.

و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی

خاک از شیشۀ آن پیدا بود:

کاکل پوپک،

خال های پرپروانه،

عکس غوکی در حوض

و عبور مگس از کوچۀ تنهایی.

خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به

                                                 زمین می آید.

                                                          ...

                                  سهراب سپهری

  
نویسنده : بیابان بارانی ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٤