--- بيراهه ---
آرزوهای مسمم و توان هیچ من یک مسافر و این راه پر از پیچ راه پر از بیراهه و من ، کودک گل و آب کنار جاده می کندم گیج
بارها سرگرم یک گل بودم از سپردن راه غافل گشتم بارها به جای طی طریق در باغچه ای کنار راه محبت کشتم
می شود آیا راه پیمود و بیراهه هیچ ؟ یا که از فریب یک گل در امان ماند ؟ میشود آیا در این راه پر خم و پیچ فقط راه پیمود و آسوده غزل خواند ؟
یا که راه آمد پدید تا که بیراهه معنا بگیرد ؟ هرکه بیراهه را نیازماید در راه به جهل و نادانی می میرد؟
تا به بیراهه نروی نفهمی شاهراه چه معنا دارد این دست بیهودگی نیست که در کنار راه گل فریب می کارد
راه و بیراهه ، همه از یک کلمه اند مثل ماه و خورشید که برادر هستند راه و بیراهه هر دو برای فهمیدن معنای زندگی هستند.
------ سلام -----
سفر از این هم رنگ ؟ آسمان را چه کنم ؟ من بدون تن تو درد تن راچه کنم؟
تو خودت می دانی در امیدت بودم غرق در دریای غم چشم به راهت بودم
من در اعماق وجودت غرقم تا ابد غرق تنت می مانم تا بیابی تن رنجورم را چشم به ره بوسه ات می مانم
---------- دور ... ----------
من تو را باز می بینم :
با چشمان زیباو پراز نورت
با موهای روی صورت رهایت
با چهره معصوم و بی گناهت
و با دل پر از مهر و رویا و جنونت
با قد بلند و دستان مثل تابستانت
با پاهای کشیده و ایستاده بر افقهای دورت
آری ، دور !
دور، چون تو خیالی هستی که
دور از من ولی
همیشه با من هستی
تو هستی،هستی
و نیستی و هستی!
