چهل روز گذشت

چهل شب تو آرمیدی و ما گریستیم.

چهل روز بر سردر دیوار رخت دیدیم و دردل خزیدیم.

 

چهل روز یادگاری نگاهت رادیدیم و با خود گفتیم: بعد

از او چه کنیم ؟

 

چهل روز، یاد روز آخر شدیم و اندیشیدیم که ای کاش

جور دیگر بدرقه اش می کردیم.

 

راستی، پس از چهل روز که از آسمان افتادی و

خوابیدی، خستگی از تنت در برفت؟

 

می گویند شهدا هستند، و من می بینم که هستی.

 

شنیده ام، پایان نامه ات عکس از بهشت است!

حتما روز دفاعت دعوتم کن.

 

حسن جان، هنوز صدای خنده هایت در اتاق

می پیچد. هنوز نامت که می آید دستها از شاترها

به خواب می روند.هنوز هر روز صبح، اول به

عکس تو، به پیراهن تو، به برگه های تو، به لوح

تقدیرت وبه جوایزت سلام می دهیم.

هنوز هرگاه سراز خستگی بالا می کنیم، لبخند تو

از بهشت درون عکس آراممان می کند.

 

ما را فراموش مکن، که ما از تو همه جا یادگاری

داریم.

 

همه نوشتند، همه گفتند، ولی من نتوانستم. و امروز

را بهانه ای کردم برای بازگشتن.

 

شهادتت مبارک حسن.

شهادتت مبارک اسماعیل.

  
نویسنده : بیابان بارانی ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٤