زيارت
راه که می افتی فقط راه را می بینی و در راه چشم از هر چه که هست می بندی. از پی حصول آرزویی شب و روز را می نوردی و در یک لحظۀ شیرین طلوع می کنی.
تو می رسی ، هم از راه و هم از رویش.
آنگاه آسمان آبی نیست، خورشید نمی درخشد، وحتی چشمک هر ستاره زیبا نیست. همه چیز کهنه است و تورسیده ای و غرق در دیرین ترین تازه ها هستی.
تپش قلب تو می گرید و چشمانت راز از دل می گویند بر لبت هر چه ستایش در قدم هر چه که شور.
حال دیگر صدا طاقچه ای خالی است مشام کوچه ای بن بست و چشم نیمه ای اشک و نیم دیگر بسته!
قدم بر می داری می روی ... باز هم می روی رفتن را پایانی نیست.
نویسنده : بیابان بارانی ; ساعت ۱:۳٠ ب.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤
تگ ها :
وبلاگ ، پرشین بلاگ
