در بیابانی به خشکی تنهائی هایم از بی حاصلی راه گم کرده بودم و همچون یک خار بر روی کاکتوس همدم خار وخاک و آتش مانده بودم ناگهان باغی را دیدم باغی که چشمان تو بود در تمام عمر بی حاصلم برایم هیچ چیز به آن قشنگی نبود لبخندهای تو هر شب مرا از زمین میکند دراوج آسمان به دیدارخدا میبرد کلمات زیبا و لحن گفتارت مرا به بهشتی به نام زیبای تو می برد وقتی که رفتی دیگر بیابان هم نبود جهنم ، جهنم فقط برایم مانده بود رفتنت در آتشم افکند ای کسی که نامت دور شده از آتش بود. تاريخ تولد اين شعر :۲۱/۲/۸۳
(( جوانی ))
این گل سرخ این گل سرخ صد برگ شاداب این گل سرخ تاج خدایان که به هر روز برگی از آن را می کنی با سرانگشت نفرت تا نبینی که پژمردگی هایش می شود در نظرها نمایان چند روز دیگر برگهایش می رسد اندک اندک ، به پایان!...
(ازکتاب "مثل درخت در شب بارانی" ص 46،انتشارات توس اثر استاد شفیعی کدکنی " م - سرشک" )
زنگ انشا
برگهای نارنجهای انبوه کلاس را تاریک می کرد. تازه تخته سیاه را با نمد پارۀ کثیفی پاک کرده بودند. ذرات گچ در فضای اطاق موج میزد و در ریه های ما شیرجه می رفت هنو آقای معلم نیامده بود.
سید محمود با سر گردش جلوی من نشسته بود با مهارت تیغ یلت را لای تخته میز می کرد و بعد مضراب وار زیر آن می نواخت فوراً گوشش را روی میز می گذاشت تا آهنگ موزون ساز بچگانه اش را بشنود.
اکبر آقا با چاقو اسمش را روی دیوار مجاور می کند و به سبک کتیبه نویسان گل و بلبل اطراف اسمش می گذاشت و عباس هم با عجله تکلیف عقب مانده را تند تند می نوشت.
((خبردار))
بچه ها دست جمعی برخاستند آقای معلم وارد شد و نگ انشا رروع شد.
آقای معلم هفته قبل موضوع انشا را اینطور دیکته کرده بود:
(( نامه ای به پدر خود بنویسید و از ایشان تقاضا کنید که پس از امتحانات در تعطیل تابستان شما را ببا خودش به ییلاق ببرد )).
موضوع انشا و طرز نوشتن انشا هر دو فرمولی بود کلیه سوژه انشا یا میان چند مطلب نوسان داشت یا می بایست نامه ای به پدر،مادر،برادر،خواهر و دوست خود نوشت یا درباره عدالت،امانت،صداقت و از این قبیل حرفها، فرسائی کرد.در نوع اول فورمول از این قبیل بود:
(( خداوندگارا تصدقت گردم امیدوارم که به وجود ذیوجود شریف در نهایت صحت و سلامت بوده در عین عافیت باشد بعداً اگر از راه ذره پروری جویای حال این حقیر باشید بحمدلله سلامت و بدعا گویی مشغول است.)) و در نوع دوم اگر انشا نورته می شد فورمول این بود.
(( البته بر همگان واضح و مبرهن است وبر کسی پوشیده نیست که یکی از صفات پسندیده و خصال حمیده صداقت است که هر کس بدین صفت متصف شود از حضیض ذلت باوج رفعت می رسد.))
طبق معمول در نوشته های نوع دوم تکرار ادعا بجای صحت و دلیل بکار می رفت و گاهی نیزیک شعر بند تنبانی و لوس و بیمزه بدرقه موضوع انشا می شد. یادم می آید وقتی زنگ انشا پایان می یافت بقدری کلمات مبتذل و مکرر گوشم را خراش داده بود که گیج می خوردم و غالباً بنظرم می آید که فضای اطاق تبدیل بزباله دانی الفاظ نیم مرده و مبتذل شده است و این کلمات بدبخت و بینوا از دست معلم و شاگرد بجان آمده بود.
آنروز نامه (( ییلاقیه )) را یک یک شاگردان خواندند وقتی انشا ها را خوانده می شد میشنیدم دلم بهم می خورد تا اینکه نوبت بابراهیم رسید. او پسر فقیری بود اما خیلی در کلاس عزیز بود. او بخلاف ما با مردم انس داشت چون نوکرخانه خودشان بود مجبور بود خرید نان و گوشت و روغن و هیزم و... را بخرد با بقال و عطار و نانوا سرو کله بزند ابراهیم اجتماع دیده بود و همین دیدار بوی قوت و قدرتی بیش از ما داده بود آقای معلم گفت:
((ابراهیم انشایت را بخوان))
((چشم آقا. و بلافاصله ازجایش بلند شد شلوار وصله دارش را بالا کشید چشمان درشتش را باطراف دوخته ، دفتر انشایش را برداشت و جلو میز معلم سیخ ایستاد)).
(( چرا نمی خوانی - بخوان)).
بغض گلوی ابراهیم را گرفت مثل اینکه بارسنگینی دوشش را فشار می دهد کمی خم شد چشمهای نزدیک بینش را بدفتر انشا چسباند و با صدائی که اهنگ گریه داشت اینطور خواند:
((پدرم - پدر خشن و تند خویم
آقای معلم نفسش از جای گرم در می آید او نمی داند من در چه جهنمی بنام خانه زندگی می کنم و او از تند خویی و خشونت شما از بدبختی و نکبت من خبر ندارد او بدون توجه بزندگی تیره و تار ما دستور داده است نامه ای به شما بنویسم و از شما خواهش کنم در تابستان مرا به ییلاق ببرید ییلاق چه کلمه قشنگی مرا بباغها ببرید تا در کنار جویها بازی کنم گل بچینم دنبال دخترها بدوم گیس آنها را گرفته دور دستم بپیچم آنها راکتک بزنم و بگریه اندازم از درخت بالا روم آب روی همبازیها بریزم سنبله گندم را چیده در ساقه اش سوت بزنم ابرک (تاب) بسته و تاب بخورم و از باغ همسایه میوه بدزدم از کوه بالا روم با بچه ها بدوم و شب خسته و خورد در کنار مادر بزرگ نشسته و قصه گوش کنم ... چه ارزوهایی اقای معلم اینها را از شما خواسته است اما نمیداند که ییلاق شما چگونه است.
او نمی داند کهشما بجای ییلاق هر صبح مرا شلاق می زنید و با لگداز خواب می پرانید که بلند شوم و نان بخرم او نمی داند که من بجای ییلاق فقط آرزو دارم یکبار خنده رما را ببینم او بخانه ما نیامده و نمی داند که بجای آرامش خانوادگی چه غرش و نهیبی سراسر فضا را گرفته است . او نمی داند که شما دائماً با مادرم دعوا می کنید و مادرم بشما نفرین می کند و این من بدبخت هستم که باید مثل گندم در سنگهای اسیا له ولورده شوم اقای معلم خیلی حواسر جمع است متوجه نیست که من شبها باید کتاب درسم را نیمه رها کنم و ریشه سیاه را بدکان عرق فروشی ببرم ان را پر کنم و برای رما بیاورم او برای من ، برای من بدبخت هوس ییلاق می کند باید ریا کنم دروغ بنویسم و مثل بقیه شاگردان از حضرت خداوندگاری تمنا کنم مرا بییلاق برویم.نه من ییلاق نمی خواهم فقط دلم یکجو مهربانی و نوازش می خواهد ارزو می کنم مرا ارام از خواب بیدار کنیدبه من فحش ندهید شب بدمستی نکنید مرا در تاریکی وحشتزای کوچه بدنبال عرق نفرستید و اگر پنیر و گوشت و یا نان خریدم بآن ایراد نگیرید و مرا دوباره بدکان بقال و قصاب و نانوا نفرستید که پنیر و گورت و نانرا پس بدهم دکاندارها مرا مسخره می کنند متلک می گویند و من تحمل این تحقیر را ندارم . من ییلاق نمی خواهم فقط دلم می خواهد یک روز مرا ببازار نفرستید و مرا با این دکاندارهای موذی و مکار روبرو نکنید. آنان مرا تحقیر می کنند و من زور ندارم کتکشان بزنم خرد می شود دلم می شکند گریه می کنم ولی چقدر می توان گریه کرد ؟ پدر جان من ییلاق نمی خواهم فقط ارزو می کنم یکروز با مادرم دعوا نکنید و مادرم یکروز شما را نفرین نکند من هم شما و هم مادرم را دوست دارم تکلیف من در این کشمکش چیست؟ ایا با مادرم همصدا شده به شما نفرین کنم یا با شما گام بردارم و بمادر مظلومم دعوا کنم ما که یکدیگر را دوست داریم چرا با هم مهربان نیستیم چرا یکدیگر را نوازش نکنیم و چرا خانه را بگورستان تیره مبدل ساخته ایم. نه من ییلاق نمی خوام .دلم می خواهد این گور تیره تاریک روشن شود و برای یک لحظه گرمی خانواده را احساس کنم)).
در حالی که ابراهیم به گریه افتاده بود کلاس در خاموشی و بهت فرو رفته بود. معلم سرش را میان دستهایش گرفته بود و من دیدم که یک قطره اشک از گوشه چشمش بروی دفتر حضور و غیاب افتاد بلافاله گفت ابراهیم جگرم را آتش زدی برو بنشین دیگر نمی توانم بشنوم.
( اين داستان از رسول پرويزی)
