نمک اشک ...
نمک اشک چشمم را به نام زیبای تو در دفترم بخشیدم تا نامت هم مثل خود تو نمکین باشد. قطره ای از خونم را در کنار نامت گذاشتم تا یادی از سرخی گونه هایت باشد. وتاری از خرمن مویم را میان برگی که نامت بر آن بود نهادم تا نشانی از رنگ وفای نداشته ات باشد. تاريخ تولد اين شعر:۶/۴/۸۳
آرزوهای مصمم و توان هیچ من یک مسافرو این راه پر از پیچ راه پر از بیراهه ومن کودک گل و آبِ کنار جاده میکنندم گیج بارها سر گرم یک گل بودم از سپردن راه غافل گشتم بارها به جای طی طریق در باغچه ای کنار راه محبت کشتم می شود آیا راه پیمودوبیراهه هیچ؟ یا که از فریب یک گل در امان ماند؟ می شود آیا در این راه پر خم و پیچ فقط راه پیمود و آسوده غزل خواند؟ یا که شاید راه آمد پدید تا که بیراهه معنا گیرد هر که بیراهه را نیازماید در راه به جهل و نادانی میمیرد تا به بیراهه نرفتی نفهمی شاهراه چه معنا دارد این دست بیهودگی نیست که در کنارراه گل فریب می کارد راه و بیراهه همه از یک کلمه اند مثل خورشید و ماه که برادر هستند راه و بیراهه هردو برای فهمیدن معنای زندگی هستند تاريخ تولد اين شعر:۷/۴/۸۳
نگاهت در تصوير روبرو
با تمام سادگی ، می خندد.
و لبانم ، همشکل لبانت می شود
وقتی چشمم به تو می افتد و آنها هم
چون تو
می خندند.
هاله ای از نور انگار
چيده اند ميان صورتت.
وچه معصومی تو...
و چقدر معصومی.
همه رنگها ، در کنار چهره ات ، رنگ بی رنگی
به خود می گيرند.
و همين يک لحظه
و همين يک لبخند
می برد من را تا به آنجا که تو
در خاطر من
با تمام تکه های دل من
می کنی بازی
وچه معصومی تو...
و چقدر معصومی.
بوی خوبی می آيد
آسمان انگار باز است
و يک ريسمان بين بالاتر از ابرها و درختان سيب انگار
در ميان باد نمناک پائيز می لغزد و گهگاهی
صورتش از تيزی يک برگ خونين می شود.
دلم انگار چيزی می خواهد...
دل من اين همه سال
در تکاپوی ولو يک ارزن
که در اين روز دگر ارزش دل هم شده هم وزن همو
در ميان همه آوار تمنا ....
بوده.
(مهمانی تان پر از شادی ... پر ز برکت باد)
چرا فقط آدمها ؟
چرا فقط ما آدمها موجودیم ؟ چرا برای متولد شدن یک جوجه گنجشک برای سربرآوردن خورشید بهاری ؛ پاییزی چه فرق می کند ؟ برای خسوف ماه یا کسوف خورشید برای چرخش برگها در گردبادی کوچک در انتهای یک کوچه تنگ وباریک برای رسیدن یک میوه زردآلو برای پریدن اولین بار یک آهو برای ریختن ترس یک کبوتر از پروازاول برای خوردن خر بچه ای، گوجه ای قرمز برای پیله بستن کرم کوچک برای سربرآوردن یک یاس از خاک برای شکار ماهی یک عقاب برای سیرکردن طفلکانش برنوک کوه برای زیبایی یک درخت زیتون برای نور وحشت آوری درشب ازبیدمجنون برای سنگینی شاخه درخت سیب از میوه های پرآب برای هم تبریک ننویسیم ؟ چرا برای شکستن یک ساقه نو برای له شدن یک گل زیر پای کودکان دراردوی مدرسه برای درد یک سنگ از پرتاب شدنش از بالای یک کوه برای مدفون شدن شاخه های ارّه خورده زیر خاک باغچه خانه ای عریان برای نصف یک عاج سفید برروی دیوار برای اعدام حشره به جرم جیغ یک کودک برای وسعت یک شهر ، کمتر کردن سایه های درخت برای مردن سنجاقکی از خوردن به شیشه ای دارای سرعت برای عبور یک گله گاو از میان جاده ای که سرزمینش را غصب کرده در روزنامه پیام تسلیت نمی گوئیم ؟ چرافقط ما انسانها موجودیم ؟ چرا فقط ما زنده هستیم ؟ +++۱۱/۴/۸۳----12:30++++
صدائی از دور...
دورتر ها صدایی هست که مرا می خواند . و تو در نقطه دور شده ای غرق غرور . گهگاهی ، پیامت می نوازد دل را و گلامت شاد می گرداند دل من را . من چه دورم از تو و تو دور تر از من . من نمی دانم چشمهایم دست به کار نوازشت خواهد شد؟ یا که تا دور ترین نقطه عمر دوری چشمهامان خواهد رفت تو خودت می دانی هرچه باید باشد ، تو خودت خواهی خواست . من تورا مثل یک پروانه ، مثل یک قطره رود مثل یک ماهی آزاد یا که برگی درباد رها می بینم.
من هم اومدم.
سلام دوستان.
نمی دونم کدومتون کاملا منو می شناسين يا حد اقل با من آشنايی دارين ؛ ولی فکر می کنم همتون بدونين چرا اينجام ! چرا وبلاگ ... چرا بی حال.
می دونم اسم زياد قشنگی نيست. ولی از اول با اين اسم شروع کردم و دوست دارم مثل هميشه وفادار باشم حتی به اين اسم.
اميدوارم اونقدر وقت داشته باشم که بتونم برای شما و برای دل خودم اين وبلاگ رو بچرخونم.
ممنون که می خونيدش.
فعلا ...
