انتظار و هراس
باز دیو انتظار و هراس دامنگیر من مسکین شد باز این درد همیشگی در سینه خالیم مهمان شد
باز سر پر سودای خالی می چرخد و خمچون مستان است باز این دست به ظاهر نیرومند میلرزد و مثل درخت خزان است
باز پاها بی رمق گشته مثل کودکان از راه مانده باز دلم منتظر است شده بی شکیب و افسرده
باز تمام دقایق را انتظار یک نفر برایم پر کرد باز هم این فرشته خوش قلب مرا مست شعرو خل کرد
باز دلم از روز نخست می ترسد در هراس روز آخر می ماند باز دلم می گوید اینبار مثل بار آخر می ماند
باز تنم غرق نیاز به یاد او شاد می رقصد باز لشکر اشک بر چشمم می کند شعار لب مقصد
باز در خواب شادم می دانم که انگار خوابم باز هم حتی در خواب نام یک نفر را می خوانم
باز هم صدای نازش را از برای خود می آرم باز تمام اینها را برای گوش دلش می خوانم تاريخ تولد:۳/۳/۸۳ امروز روز عجيبی بود . امروز با استادم سر يه چيز الکی بحثم شد . امروز اينقدر سرم شلوغ بود که اشتباهاتم صدای رئيسمو در آورد. امروز از يک نفر چشمم به در خشک شد. امروز وقتی با دوستی که خيلی ادعاش ميشه وقتی پر از خستگی تماس گرفتم به بچه خواهرش ياد داد بهم بگه نيست. امروز خيلی عجيب بود. خيلی.... الان اينقدر خستم که حتی نمی تونم بخوابم اينقدرم برای فردا کار دارم که نمی دونم چی کار کنم از خستگی نمره ی کم و اخم و تخم استاد رو ترجيح ميدم. نمی دونم چی شد. بچه ها برام دعا کنين ... من يه مشکل خيلی بزرگ دارم که اگر حل بشه زندگيم ميفته رو غلطک. خدافظ.
دور
معنی باران ! وزش باد ... کوچ چلچله ها تابش خورشید ، انعکاس ماه سلام.
هم وزن ابر وسعت زمین سبزی شاخه پیچک سلام.
هم گام صدای آب آیۀ همیشۀ خواب سلام.
پشت جنگل پس چرا پشت خوابی؟ ناله ای نیست مگر که نمی آئی؟
تاریخ تولد:28/9/83
آرزوی مهال...
امروز باز هم هوس تنهائی کرده ام کاش میشد تمام کارها تعطیل میشد کاش میشد زمان متوقف میشد همه چیز از حرکت می ایستاد وه! آنگاه من بدون هیچ مزاحمی به سراغش می رفتم او بی حرکت بود و من... آه؛ حتی فکرش هم دیوانه ام میکند در آغوش می گرفتمش تا میشد می بوئیدمش می بوسیدمش تمام حرفهایم را با او می زدم سر بر شانه اش گریه می کردم دورش می گشتم لمسش می کردم وای باز هم آرزوی محال دیوانه. تاريخ تولد:۲۸/۲/۸۳ (البته من خودم هم ميدونم که به اين نميشه گفت شعر . اين بيشتر يه متنه که وقتی خيلی دلم گرفته بود اونم اون قديم نديما! نوشتم.)
ياس
تو که اشکت آینه شد تا که غم صورتش را شوید.
تو که دستت خرد شد تا که باران تا ابد پشت جنگلها ببارد.
تو که رفتی، پس از رفتن گل؛ در خزان بشریت نامت تا ابد رویش یک عطر سپید از همان سمت که تو اردو زده ای هدیه ای می دهد، دست هر اشکی.
تو که از شدت نزدیکی رخ خود پوشیدی چه کس از پشت حیا صورتت را رنگ زد؟
چه کس از باغچۀ بی رنگی که جلا بر همه گلها داشتی شاخۀ ترد تو را لمس نمود؟
چه کس از سمت هوس ساقه ات را سوزاند؟
و کنون مردم باغ پی گلبرگ تو اند... در کدامین طرف باغچۀ کوچک تو تکه نور تنت زیر چادر خاک خوابیده؟
روزی ات می بینند کاسبرگ گلت در دست از عبث کاری آن کس که ندیدت همه کس غرق در شرم وحیا آرزوی دیدن نور تو را می برند از یاد می خورند خون جگر.
همه خواهند فهمید ... باغبان عاشق گلبرگ سفید پشت ابرت بوده.
تاریخ تولد:7/10/83
ـــ غنيمت عشق ـــ
در این غمکده تنها می نشینم تا فردا آخر درونم کسی میگوید تو فردا در خوابم خواهی بود همین برای من غنیمت است ـ غنیمت قشنگی از جنگ عقل و دل دارم ـ صدای تو گر نیست صدایی هست که تورا بخواند دست تو گر نیست صورت تو گر نیست پوستی هست که به جای آنها ـ در خیالهایم ـ ببوسم قامتت اگر نیست حالت پروانۀ دستانم در آغوشم جای تو را میگیرد حال تو برای من، فقط من هستم تنها جای دلت اینجا خالی ست. میدانم که روزی جای آن هم پر خواهد شد. تاريخ تولد:۲۹/۲/۸۳
