چهل روز گذشت
چهل شب تو آرمیدی و ما گریستیم.
چهل روز بر سردر دیوار رخت دیدیم و دردل خزیدیم.
چهل روز یادگاری نگاهت رادیدیم و با خود گفتیم: بعد
از او چه کنیم ؟
چهل روز، یاد روز آخر شدیم و اندیشیدیم که ای کاش
جور دیگر بدرقه اش می کردیم.
راستی، پس از چهل روز که از آسمان افتادی و
خوابیدی، خستگی از تنت در برفت؟
می گویند شهدا هستند، و من می بینم که هستی.
شنیده ام، پایان نامه ات عکس از بهشت است!
حتما روز دفاعت دعوتم کن.
حسن جان، هنوز صدای خنده هایت در اتاق
می پیچد. هنوز نامت که می آید دستها از شاترها
به خواب می روند.هنوز هر روز صبح، اول به
عکس تو، به پیراهن تو، به برگه های تو، به لوح
تقدیرت وبه جوایزت سلام می دهیم.
هنوز هرگاه سراز خستگی بالا می کنیم، لبخند تو
از بهشت درون عکس آراممان می کند.
ما را فراموش مکن، که ما از تو همه جا یادگاری
داریم.
همه نوشتند، همه گفتند، ولی من نتوانستم. و امروز
را بهانه ای کردم برای بازگشتن.
شهادتت مبارک حسن.
شهادتت مبارک اسماعیل.
قريب، غريب شد.
وقتي در پي معصوميت آنچنان غريبي ديدار آشنايي را، لمس مي كرد كه ديدش رابه تاريخ چشمهامان مي دوخت و چشم ما بارها از آنچه كه او مي ديد گريه را بي هيچ اراده اي چنان صدا مي كرد كه گويي وامي كه او از نامش به نيكويي برده بود ما را غرق اين تلاطم در فضا مي نمود.
بارها دستش را به سمت كودكي پرنده برده بود. و بارها ديدم كه در آشانه اي كنج درخت سرسبز احساس با جوجكان غم با شادي بازي مي كرد.
او برفت از پرواز. رد پايش در آسمان براي ما، تا ابد نشاني آن غربت او به آسمانها را جاي مي گذارد.
نهان دنيا
دفتر کهنه من پیـر، سنگینی کلمات هرچه سخرۀ هر آدمک تیزنگاهی باشد دست من است؛ روزگاری به سوئی غلطان.
دل من گرچه خسته می رود رو سوی جوانی از پس رستن از زندان مرگ.
این فراسوها که هستند گرچه خوبیها را خوب وپلشتیها را زشت لیک همه از سوی نگاه مایند.
آفریننده، آفریدمان، آفریننده.
در سوگ استاد آتشی
خاموشي آتش آتشي، آتشش دل ما را سوزاند. ليكن كلمتاتش همچون تصاويرش در كنار ماست، تا ابد و خاطرش هر روز بيشتر و بيشتر مارا در زلالي كلام و ياد نيما غرق مي كند. شاد باشي اي انديشه پاكي محض.
شب
تا صبح ، سلام است و سلامت تا صبح ، سلام است و صداقت تا صبح پرندگان گرد عاشقی می گردند در آسمان تا صبح ، همه می خندند! تا صبح ، همه رقصانند! تا صبح به رسم روزگاری که گذشته است و برای روزگاری که می آید، همه، تمام هزار ماه خویش را صرف می کنند. و تا صبح آدمهایی که هزار ماه را پیموده اند، جوانتر می شوند. وشرط جوانی را می سپارند بر یاد می نشانند بر دل تا صبح همه در پناه هدیه ای خوابهایی می بینند که تعبیرشان دشوار است تا صبح همه در این خواب می خنندند! تا صبح در این بزم می رقصند.
لطيف
آبی ها را نورديد
و در همان لحظه انچنان طلوع کرد
که سخاوتش اشکهايی بلوری تر از سيب بخشيد
و بوی طراوت محض در گلو پيچيد
و هق هق گناه تمام لحظه را پر کرد.
وآنقدر لطيف بود و آنقدر لطيف.
و بخشش اغاز شد
و انگار تمام سيبها را باغبانی می چيد و درون دستمالی می پيچيد.
و ای کاش سيبها را نمی برد
تا در سياه روزهايی که می ايند از پيش
درخشش هر نقطه اش
بيدار کند هوای آبی ترين طراوت آخرين را.
که شايد
به دست بوسی اين يادآوری زيبا
سيب ديگری برويد و لطافتی لطيف.
- ای درخت ميوه هايی که در آن آبی ها روياندی
به خاطر بسپار
که آينده شايد روزی خالی از آفتاب دارد.
۱۰/۸/۸۴
رویاهایت را دنبال کن
I wish for you, my friend to have people to love everyone think about you the way I do blue skies on clear days exiting things to do easy solutions to any problems knowledge to make the right decisions strength in your values laughter and fun goals to purpuse happiness in all that you do I wish for you, my friend to have beautiful experiences each new day as you follow your dream _susan polis schutz_ دوست من، برایت آرزو می کنم داشته باشی کسانی را که دوستت بدارند و ببینند تورا آن گونه که من می بینم: اسمان آبی در روزهای آفتابی هیجان آفرین رافع هر مشکلی آگاه در تصمیم گیری قدرت مند در ارزش ها خنده روی و شوخ طبع هدف جو پر نشاط در انجام هر کاری
دوست من، برایت آرزو می کنم داشته باشی تجربیات زیبا هر رزو که فرا می رسد وقتی دنبال می کنی رویاهایت. _سوزان پولیس شوتز_ _ترجمه : شهلا انسانی _
نفس
آسوده، سبک گشتم به سمت آسمان.
: ماه با خال کنار لبانش بازی میکرد ابر باد سواری میکرد و ستاره تاب نمی خورد روی بام. من رها، آزاد، خوش: دو دستم را ادامه می دادم تا نفس بکشم... -------------------------------------- درست کنيم خودمونو ، بشيم اونجوری که بايد ؛ کم کمک همينو بخوايم و بگيم و بعد فقط منتظر شدن بشيم!
ريسمان
بوی خوبی می آید آسمان انگار باز است! و یک ریسمان بین بالاتر از ابرها و درختان سیب انگار در میان باد نمناک پائیز می لغزد و گهگاهی صورتش از تیزی یک برگ خونین می شود.
دلم انگار چیزی می خواهد. دل من اینهمه سال در تکاپوی ولو یک ارزن - که در این روزگار دگر ، ارزش دل هم شده هموزن همو- در میان همه آوار تمنا بوده ...
/رمضان مبارک/
پرواز
روزگار آغازین ؛ برگ برگ روزهای آغاز سال شاید، نمی پنداشتم چنین شود رسم پیله ای که پروانه در اوست.
و انگار حتی نمی دانستم که نقاش این وهم طولانی ، این مقدمه بلند کیست ؟
و بازهم انگار که وقتی می خوابیدم پیله ، رنگ به رنگ و روزها ، برگ به برگ می افزودند. و من در نادانی آن بینش آهسته آهسته ، همچون کلاغی رنگ می باختم ورنگ و برگ می باختم و سال.
و آسان انگاریدن را انگاریدم نیک و انگار که انگار و نه انگار که انگار همچنان.
و تنید رنگ به برگ و رنگ و برگ و داستان نه انگار که همین ترسیم طولانیست. پیله ای خشک و نزه دست و پای ، بسته و شاخک ها نهاده در کنار باله های خیس. ودنیائی چنان زیبا.
وپروازی که برفت از یاد و ترسیمی که بماند در دل و خشکید بر برگ و برگ و رنگ و برگ.
دل بندی بر آن و بندی و برگی و رنگی، و بازهم نه انگار که بهار جای ترسیم خواهی یک پیله هم نیست. وبرگها و رنگها و فراموشی پرواز ...
گوشه ای شاید روزی بگسلد از رنگ و نور آهسته آهسته کور کند چشمان عادت بر تیرگی کرده . و سر خرد شود زان همان افتادن اول و دیگر باله ای کاری ندارد با تن رنجور و این است پرواز.
